مهمترين مسأله اي كه در اين نوشتار مورد توجه نويسنده قرار گرفته، «وجهة ديني» داشتن آرايههاي هنر است به گونهاي كه براي تحليلگرانتمدن، بيانگر آن ويژگي تمدني است كه اين آرايهها به مقتضاي آن به منصة ظهور رسيدهاست .
محققان فرهنگ و جامعه معتقدند كه هر گونه تغيير در فراگرد امور مادي ومعنوي فرهنگ، منشأ تغيير در بعد ديگر آن ميشود. و اين بدان دليل است كه فرهنگ ماديمتضمن ابزار فني است و علايقي را در روان انسان سبب ميشود كه انسان به وسيلة آناقتضائات انسان فرهنگي ناميده ميشود، همچنان كه تغيير معنوي فرهنگ به بعد مادي آنسرايت ميكند و انسان معنوي را ابتدا به ماده گرايش مي دهد و سر انجام او را مسخ مينمايد.
بهرهوري انسان از تكنولوژي به هر ميزاني كه باشد، سبب وارد شدن او دردنيايي متفاوت از گذشته ميشود ؛ انسان نخستين، با ابزار سادة فني خود، برخورداراز نوع بسيطي از فرهنگ طبيعي است، در حالي كه انسان امروز با ابزار پيشرفتهاي كهبدان دست يافته است، از فرهنگ انبساط يافتهاي برخوردار است ؛ و ما آثار تمدني هريك را در فرهنگ مادي او يعني مظاهر تمدني، آشكار ميبينيم .
يك محقق تاريختمدن، تنها از روي همين مظاهر تمدني است كه قادر به كشف دورة تمدني انسانهاميشود، و از روي همين آثار است كه يك انساننگار فرهنگي ميتواند به نوع و اندازهو چگونگي هوش، دانش، دين، اخلاق و ساير مظاهر فرهنگ معنوي ملتها در طول تاريخ و درسرزمينها پي ببرد و دانش جامعهشناسي معرفت را بنيان نهد، تا به وسيلة آن بتواندميزان هوش و آگاهي و فرهنگ مكتوب آنان را دريابد و حال را به گذشته پيوند دهد . درغير اين صورت، گذشته به آساني و سادگي به فراموشي سپرده ميشود و آيندگاننميتوانند ريشة تاريخي خود را كشف كنند ؛ و بيهويتي يعني طاعون قرن، آشكارا بهسراغ انسان ميآيد . نظر به اين تحليل جامعهشناختي، ميگوييم انسانها در هر عصريكه به سر ميبرند نهايت هوش خود را بايد به اين نكته معطوف دارند كه مظاهرتمدنيشان با يكديگر هماهنگ و به روز باشد تا در مجموع بتواند ترسيمگر كامل انسانعصر خود باشد و هر گونه و به هر اندازه تخلف از اين امر، خيانتي آشكار به نسل آيندهمحسوب ميشود .
هنرمندان اعصار پيشين، خوشبختانه راه خود را به درستي و امانتسپري كردهاند و در هر دوره به مقتضاي وجود مؤلفههاي فرهنگ مادي خود، فرهنگ معنويرا در آثار هنري خود چون معماري، موسيقي، نقاشي، متون داستاني، شعر ؛ و خلق اثرهايدستي در مايههاي منبتكاري، كندهكاري و ظروف و وسايل خانگي و صنايع مختلف متبلورساختهاند به اندازهاي كه امروز به خاطر وجود همين آثار است كه ما ميتوانيم ازروي هر اثري پي به دورةآن، و نوع و اندازه و چگونگي سطح فرهنگ مادي و معنوي آنانببريم و بگوئيم هنر و معماري دورة عباسي، مغولي، افشاري، صفوي، قاجاري و معاصر . وحتي مكتب و سبك خاص آن را نيز مشخص سازيم : هراتي، نيشابوري، بغدادي و ... و به آنعيار بدهيم .
هنر ديني در خدمت تعهد مكتبي است
خصوصيت آرايه هاي هنر دينيكه اغلب در شهرهاي مذهبي متجلي گرديده است بيشتر از اين زاويه مورد التفات قرار ميگيرد كه اولاً به انگيزة پاك عشق و محبت به عناصر مطلوب ديني آفرينش گرديده است وديگر اين كه به همان دليل در چارچوب طهارت و آراستگي روحاني و معنوي قرار دارد؛ ازاين رو در يك داوري كلي مي توان گفت كه برخلاف آنچه تا كنون در بارة هنر شنيده ايم،هنر ما نه تجملي و نه اضافي است. هنر كه تبلوري از حس زيبايي شناختي و خلاقيتهايانساني است در خدمت زندگي قرار گرفته است . هنرمندان سرزمين ما از گل خام زيباترينظروف و تابلوها را ساخته اند و با نقوشي بسيار ساده نگرانيها، رنجهاي زمان، وپيامها را به گوش مردمان امروز رساندند، ما مي توانيم به وسيلة اين ميراث گرانبهاهم اكنون در راه تعالي ارزشهاي اخلاقي و معنوي و با استفاده از هنرهايي چونخوشنويسي، كتاب آرايي، معماري، قالي بافي، چاپ قلمكار، كاشيكاري، تذهيب، مينياتوري؛و هنرهاي تجسمي و ساير هنرهاي دستي پيوندهاي خود را با گذشتة پر ارزش خود روشننموده در ساية همان بينش آگاهانه و با تأكيد بر ريشه هايي كه سبب باقي ماندن وحيالهي تا به امروز شده است توانائي هدايت و روشنگري راه انسان درماندة عصر صنعتي رااز خود برملا سازيم. بديهي است كه در تجديد حيات فرهنگي و هنري خود بايد با شناخت ودرك صحيح با ميراثهاي فرهنگي برخورد كنيم و پايه و اساس مطالعات، تجربيات وبررسيهاي خود را بر نوشته هاي پوچ و بي معناي بيگانگان بي خبر از فرهنگ اسلاميايراني قرار ندهيم.
نقش هنر در پيام رساني
اگرچه در روزگار كنوني كه بيشتربه حنبه هاي بياني هنر توجه مي شود، هنرها در نهايت به عنوان وسايلي در خدمت بياننفسانيات هنرمند قرار مي گيرند و بر اشتعال نائرة نفساني مخاطبان، دامن مي زنندليكن از اين واقعيت نبايد چشم پوشيد كه هنر باب پيروزي ملتها است. هنر زبان گوياينسلهاي خاموش گذشته و پيام امروز فرزندان پويا براي فردا است.. در هرجا كه هنر بااقبال و عنايت رو به رو شده است به شكوفايي رسيده و رشد صنعتي و ابداع (نوآوري) واختراع (خودآوري) را در پي داشته است. در واقع، اين پديده هاي موشكافند كه دل ذراترا شكافته اند.
حكايت هنر، حكايت انسان ها است . انسان هاي در بند كشيده اي كهتازيانه هاي بيداد، قامتشان را استوار تر و محكم تر كرده است، و در تمامي سال هايسراسر ظلم و بيداد و اسارت، هنر تنها دريچه اي براي رساندن پيام هاي مظلومانه ومقاومت هاي سرسختانة آنان بوده است . هنرمندان توانسته اند در زير شلاق زورمندان وبا استعانت از تمامي ذوق و فكر و قوه تخيل خود، حرف خود را بر سينة كوه ها و دلصخره ها و در لابلاي كتاب ها و يا بر برج و باروي ستمكاران و جباران جلوه ايجاودانه بخشند . هنرمندان هر جا كه توانايي داشته، با بهره گيري از هر جسم و مادةقابل دسترسي، كوشش نموده اند فرياد خود را به خونابة دل و ذوق، در هم آميخته نقشنمايند تا آن را به گوش نسل هاي امروز برسانند ؛ همان كه امروزيان بايد براي فرداها بكنند.
هنر و زيبايي
به جز كارايي هنر در عرصة پيام رساني مسألة ديگرزيبايي هنر است. زيبايي داراي هر معنايي كه باشد يك مطلوبيت است براي انساني كه ازبهشت الهي هبوط كرده است؛ بهشتي كه همه نوع زيبايي را در خود به نمايش داشته است وانسان تنها مثال ذهني آن ها را در خاطر سپرده است و اكنون به گونه اي آرماني در پيتحقق آن است و هر تلاش او از ديد روان شناختي به داعي حس زيبايي شناختي وي براي پركردن خلأ موجود انجام مي گيرد.
انسان ميتواند با بهرهگيري از استعداد الهيخود ابداعگر پرده هاي بديع و نقش هاي هنري زيباي بهشت موعود الهي باشد كه : «لاعين رأت و لا اذن سمعت و لم يخطر ببال احد» و «يري باطنها من ظاهرها» و مي بينيم كهدر اين جهت به توفيق هاي شگرفي نيز دست يازيده است.
يك - زيبايي چيست؟
بارويكرد به واقعيتي كه از آن ياد شد مي توان گفت حس زيبايي شنايي اساس زندگي و موتورحركت و تلاش انسان است. التفات به مناظرة دو حكيم يوناني پرده را از روي اين حقيقتبيشتر كنار مي زند:
«سقراط: ... آيا مي پنداري منظور واقعي ما آن بود كه هر چهبراي منظور نيك نيرومند و سودمند باشد زيبا است؟
هيپياس: آري نظرم اين است .
سقراط: پس به اين نتيجه مي رسيم كه اندام هاي زيبا، خردمندي و چيزهاي ديگر كهذكر كرديم زيبا هستند. چون بهرة نيكي از آن ها عايد مي شود.
هيپياس: بد نيست.
سقراط: پس آنچه هر سودي برساند زيبا است.
هيپياس: آري.
سقراط: و هرآنچه هر سودي داشته باشد نيكي به وجود مي آورد.
هيپياس: و آنچه ايجاد اثري ميكند علت خوانده مي شود.
سقراط: و به اين ترتيب به علت زيبايي نيكي به وجود ميآيد... و معلول از علت جدا است.
هيپياس: كاملاً راست است.
سقراط: پس اگرزيبايي علت نيكي است زيبايي نيكي را ايجاد مي كند و بدين سبب است كه ما در كسب حكمتو ساير چيزهاي زيبا مي كوشيم؛ زيرا نيكي از آن ها نتيجه مي شود. مي توان گفت كهزيبايي نوعي پدر مجازي نيكي است.
هيپياس: راست مي گويي همچنين است.
سقراط : و علت غير از چيزي است كه از آن نتيجه مي شود و بر عكس.
هيپياس: راست است.
سقراط: پس معلوم شد اعتقاد به اين كه هر چه فايده و سود برساند و نيروي ايجادنيكي داشته باشد زيبا است به كلي اعتقاد باطلي است... چطور است بگوييم آنچه از آنخوش مان بيايد زيبا است؟ در اين جا از همة لذات صحبت نمي كنيم و منظورم فقط لذاتياست كه از راه چشم و گوش كسب مي شود...
هيپياس: اي سقراط عاقبت به تعريفي اززيبايي رسيديم كه واقعاً پسنديده است...
سقراط: ... به نظر من اي هيپياس بايدبگوييم زيبايي اين لذات بدان سبب است كه زيان ندارند و بهترين لذات هستند خواه بهصورت انفرادي در نظر گرفته شوندخواه با هم ...» [1]
آنچهبا هم مرورگر آن بوديم، برگرفتة كوتاهي از سخن بلندي بود كه ميان سقراط و هيپياس (از حكماي سوفسطايي معاصر سقراط، اهل آليس Elis ) بر سر مسألة زيباييگذشته است. سقراط در نهايت نتيجه مي گيرد كه هيچ يك از سودمندي، نيكي و لذت همانزيبايي نيستند و زيبايي همچنان در هاله اي از ابهام قرار دارد و بايد روي آن كاوششود.
اكنون اين پرسش وجود دارد كه چرا سقراط موضوع زيبايي را پيش كشيده است؟
با آنچه از نظر گذشت به روشني اساسي بودن مسألة زيبايي يا «حسن» در ارائةتعريفي از فرهنگ، ادب، قانون، حقوق، رسوم و عادات، حكومت و سياست و بسياري از مباحثحكي و علمي بر ملا مي شود؛ زيرا از همين خاستگاه فكري است كه مذاهب فلسفي انشعاب مييابند و مكتب هاي سودگرايي، لذت گرايي، حقيقت گرايي، و تجربه گرايي و ... پديد ميآيند. بنا بر اين، سقراط انگشت خرد را بر نقطة اصلي نهاده است تا بر او و ديگرانروشن شود كه مطلوبيت در چه چيزي است. مسألة هنر نيز همين طور است و نمي توان تعريفكامل و جامعي از آن ارائه داد. و شايد راز اين ابهام در آميخته بودن هنر با زيباييباشد. واژة « هنر » و « صنعت » و « فن » همواره از دير زمان در ميان اكثر مللبويژه ما ايرانيان معناي مرادفي با « علم »، « معرفت » و « تعقل » داشته است كه حقنيز، همين است. ( گر چه هنر، خود نيز، نوعي تعقل است ليكن مراد، تعقل فلسفي است ) .
افلاطون قوه ادراك را به چند بخش تقسيم مي كند : علم / پندار / وهم . آنگاهعموم معارف تجربي بشر را كه از به كار بردن قوة وهميه و ذوق انساني سرچشمه مي گيردمانند صناعت، زراعت، تجارت، مديريت و … را داخل در قلمرو وهنر مي داند..[2]
دو - هنر چيست ؟
در معناي اصطلاحيهنر، اختلافات زيادي به چشم مي خورد كه همه حاكي از عمق و گستردگي و قالب ناپذيريهنر است به گونه اي كه در عين پيدايي، ناپيداست .
تولستوي در كتاب « هنر چيست » مي نويسد :
به راستي هنر كه از ديرباز، از زمان افلاطون و ارسطو، اين همه گفتگودر پيرامون خود برانگيخته چيست ؟ آيا هنر از درون انسان بر مي خيزد ؟آيا مائدةآسماني است كه از ماوراي ابر ها به روح و جان حلول مي كند ؟ يا نه . آميزه اي استاز تمامي اينها و يا به باور « فرويد » : تبلور اميال سركوفته آدمي است .
هركسي از هنر تعريفي ارائه داده است در واقع، كوشيده است تا شمه اي از كرامات آن راكه در سر راه خود به آن برخورده است بازگو نمايد . بدين معنا تعريف هنر به « ماهو » انجام نگرفته و هميشه به عوارض و صفات و لازم هاي خارجي خود تعريف شده است .
درمجموع، بايد گفت : هنر اگر بتواند در قالب « تعريفي » شناخته شده اي قرار بگيرد كهبدان وسيله بتواند همواره بر مصداق هاي معيني در همة برهه هاي زماني و مكاني صادقباشد و به نوعي، ثبوت يافته باشد ديگر هنر نيست زيرا همين كه ثبوت يافت ايستا شد وجنبه خلاقيت خود را كه دائما اعجاب و شگفتي مي آورد از دست داد و در حوزة علم، قرارگرفت.
اگر كمي دقت كنيم و مصاديق گوناگوني را كه همة آنها « هنر » اطلاق مي شوددر يك منظر، كنار هم بنشانيم در خواهيم يافت كه ضمن آن كه همه هنر هستند از يكمقوله و تابع يك يا چند قانون معرفتي شناخته شده نيستند، تا جايي كه ممكن است براساس قالبهاي تعريف شده عده اي را از هنر خارج كنيم يا بخشي از فن ها يا حرفه ها راهنر به حساب آوريم .
مثلا: اگر به عبارت قوة وهميه بودن در مورد هنر توجه كنيممي بينيم كه گر چه شعر و خطابه و موسيقي و نقاشي و … را دربر خواهد گرفت اما اثر آن هنرمند معرقكار، گچبر، آينه كار، معمار كه به تابع قواعدرياضي و هندسي، نقش آفرين بديعترين و شگفتي آورترين قطعات اند در بيرون از هنر،قرار گرفته است در حالي كه چنين نيست .
اگر هنر را به نوعي « آموزش و پرورشانتقالي ذوقي و كشفي » تعبير كنيم اگر چه كار بديع و شگفت آن استاد كولي را كه ازيك تكه چوب يا فلز بي قواره و غير مستعمل توانسته است پديدة كارآمد و زيبا و دوستداشتني اي بسازد كه مرفهان را به داشتن و نمايش آن در دكوراسيون خود ترغيب مي نمايددر پوشش خود مي گيرد و ليكن كار آن قاپ زن، تردست و شعبده باز، جيب بر و طرار را كهبه نيم نگاه، كار خود را با چنان ظرافت و لطافت و سرعت انجام مي دهد كه جدا از نگرشاخلاقي و ديني آن، به واقع، هنرمندي را به اوج آن رسانيده از حيطة هنر، خارج مي شود .
اگر بگوئيم هنر عبارت است از نظم و توازن و اعتدال، هر چند كه بسياري اززيبايي ها را خواهد فراگرفت اما بسياري از آثاري را كه تابع هيچ نظم منطقي شناختهشده اي نيستند و در عين حال، اعجاب انگيزند و انسان را مسحور خود مي نمايند از ايندور، خارج خواهد ساخت؛ همچون آثار هنري « كوبيسم » در نقاشي، و برخي اشعار سپيد ازقبيل شعرهاي سهراب سپهري كه هر چند دلالت خاصي نداشته باشند از گيرايي و حلاوت وپسند بالايي برخوردارند .
اگر هنر عبارت از نظم و توازن منطقي باشد جنگل زيبا ومفرح و آبشارهاي دلنواز و صداي پرندگان خوش نوا و … را ازدست داده ايم و اين در حالي است كه بشر مي كوشد با به كارگيري ذوق و قوه هاي روحيخود، نظير آنها را خلق نمايد تا به آن هنر گفته شود .
اگر صرف اعجاب آوري هنرباشد اگر چه همه هنر ها اعجاب آور باشند اما بسياري از فن ها و دانش ها كه به نوعي،اعجاب آورند ؛ مثل صنعت كامپيوتر و قدرت مانور نرم افزارهاي آن در مقولة هنر داخلمي شوند در حالي كه ما به آنها هنر نمي گوييم .
بسياري از مشاغل اجتماعي هستندكه داخل در هيچ تعريف مشهوري از هنر نمي باشند اما در عين حال، هنر هستند ؛ مانند : حصير بافي، جاروزني، جاجيم و گليم و فرش و قالي بافي و…
اگر هنر را آفرينش بناميم نيز، بسياري از آفرينش ها را خارج از هنر خواهيم ديد . بويژه در جهان آفرينشهاي «ميان افزاري» كه براي ما قابل حس و رؤيت و دريافت هستند .
تمايز هنر با علم و معرفت
شايد نتوانيد باور كنيد كه هنر در آنجا با علمو فلسفه، وجه تمايز مي يابد كه به وسيله هنر مي توان ميانة دو ضد را آشتي داد وآفرينش جديدي پديد آورد ليكن مقوله هاي علم و فلسفه، طبق يك الگو و روش و منطقشناخته شده، پيش مي روند و نتيجه اي را به دست مي دهند كه از قبل، امكان پيش بينيآن ـ ولو اجمالي ـ براي ذهن نقاد ميسر است، و اين، تنها در يك رويه از دو روية ضد،مي تواند قرار داشته باشد، و به نظر نويسنده، طفره رفتن فلسفة نخست از كشف حقايقمكتوم درون ذره ها و نيز، عقيم ماندن علم از زايش انديشه هاي فرامادي هر دو در اثراين بوده است كه اين دو نحلة معرفتي خود را از هنر برهنه كرده آن را اجنبي پنداشتندو به بوتة ديگري انداختند .
« اين كه ما دو ضد را نمي توانيم به هم بپيونديمنشانة ناتواني و نازايي فكر ماست، در اين ناتواني است كه ما يكي را رد مي كنيم وديگري را مي پذيريم ؛ در اين حالت ضعف است كه از يكي دفاع مي كنيم و با ديگري پيكار . يكي را حقيقت مي شمريم و ديگري را دروغ و باطل . »[3]
ما مي خواهيم از ضعف و ناتواني خود ـ بدين وسيله ! ـ هنر و فضيلت بسازيم درحالي كه رمز مساله را فراموش كرده ايم و آن، پيوند دادن دو ضد است ؛ ولي پيوند دوضد، هر بار، از نو آفرينندگي و ابتكار مي خواهد نه آن كه بتوان بر طبق يك قانون وروش منطقي مانند : « ديالكتيك هگلي »، آنها را يكنواخت و يكسان به هم آميخت .
پيوند دادن دو ضد، يك روند آفرينندگي است نه يك كار منطقي روشمند .
هنرواقعي در اين است كه توسط ذوق و استعداد الهي خود، انسان بتواند دو ضد را همواره ازنو در اين روند آفرينندگي به هم آن چنان پيوند زند كه هر بار زايشي نو و تركيبيبديع و تازه فرآهم آيد .
هنر در خلق تئوري ها نيز، در اين است كه از دو فكرمتضاد، بتوان صد ها تركيب و آميزة تازه و بكر و مفيد، به دستآورد.
پيوند مداومدو ضد، هيچ گاه يك آميزه و سنتز و فرايند تعين يافته ندارد زيرا همواره، متغيرها (طبيعي، انساني، ابزاري، روشي) تغيير مي كنند، و چنين است كه خداوند، همواره و درهمه حال آفريننده است، و انسان نيز، به عنوان «خليفة الله» در زمين، بايد بدين سانآفريننده باشد نه اسب طاحونه!
نقش هنر قدسي در پرورش انسان
نفس تربيت الهيانسان به وسيلة پيامبران و حكماي الهي خود هنري بزرگ است كه گاه اين هنر معنوي درقالب هنر اصطلاحي نيز، رفته است و در قالب اعجازهاي كلامي و قرآن تجلي يافته است وهر كدام در نوع بيان خويش اعجاز آفريده اند . بنابراين مي توان نمونة بارز هنر قدسيرا همان نوع كار زيبا و نافذ و تسخير كنندة روح و جان آدمي به وسيله اين مردان بزرگالهي دانست . از اين پله كه پائين تر بياييم انسانهاي هوشمند و توانمندي را در عرصهخلق و آفرينش پيام هدايت بخش و جان فزا مي بينيم كه در راستاي همان اهداف به خلقكارهاي بديع و جذاب و دلنشين توفيق يافته اند و در واقع همان پيام ها را در قالبيديگر ريخته بدان حلاوتي ديگر بخشيده اند . چه آن كه :
فيض روح القدس ار باز مددبنمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
ويژگي هنر در اين است كهبه خاطر مطلوبيت عمومي خود بدون اذن شخص در او نفوذ مي كند و همچون اشعة ليزر از هرمانعي و حجابي عبور مي كند و سراسر جان را تسخير مي كند و اثر مورد انتظار خود رابه جا مي گذارد و در حالي كه پند و اندرز در قالب بيان سادة كلامي را ممكن است شخصاز خود وا زند چنان كه برخي از سفها در مقابل سخنان دعوت گر پيامبر (ص) پنبه درگوش خود فرو مي كردند اما همين ها شعر حسان را با اشتياق مي شنيدند . لذا مي بينيمكه پيامبر كه مي گويد : « سينه پر از چرك باشد بهتر است از اين كه از شعر پر باشد » . وقتي كه حسان از او مي خواهد دربارة غدير شعر بگويد او را دعا مي كند كه « هموارهمؤيد به روح القدس باشي اي حسان ! تا آن گاهان كه با زبانت ياور ما باشي »[4] و امير المؤمنين علي (ع) خود بهترين شعر ها را مي سرود .
در بارگاه هنر قدسي
در تمامي ادوار، آنگاه كه بشر پا را از گليم انسانيتبيرون كشيده، كوششهاي مردان خدا و هنرمندان وارسته و عاشق وحدانيت او را به سوي خودجذب كرده و راه صواب رهنمون ساخته است و اين تربيت ايماني به وسيله هنر متعهد و جهتدار او را دگرگون ساخته از خوي درندگي و حيواني به سوي زندگي انساني تلطيف شده ايسوق داده است .
ما در آينه تاريخ بشري شواهد بسياري از اين تاثير پذيري و ايمانيابي را به وسيله هنر قدسي مي بينيم كه به عنوان نمونه مي توان از « مكتب هرات »[5] و دوره هنري بايسنقري، سخن گفت .
به راستي چه كسي ميتواند باور كند تيمور لنگ آن خونريز سفاك و خشن، آنچنان خوي انساني پيدا كند و يااينكه او خود سبب پيدايش زمينة هنري مساعدي براي غناي فرهنگ و هنر اسلامي ايرانگردد كه مسجد عظيم گوهر شاد اثر جاودانه آن را در تاريخ بر جا بگذارد (گوهر شادهمسر شاهرخ پسر تيمور، و مادر بايسنقر ميرزا ) . هم اكنون صفحاتي چند از قرآن، مصحفشريفي كه به خط بايسنقر ميرزا نوشته شده است در گنجينة قرآن آستان قدس رضوي نگهداريمي شود كه گوياي علاقة بازماندگان تيمور به هنر، فرهنگ و فنون مربوط به آن است كهبه طور بارز و گويا از تبديل انسانهاي نامتعادل و وحشي به انسانهايي با جنس و خويپسنديده خبر مي دهد.
بارگاه قدس رضوي، تماشاگه زيبايي و هنر اسلامي است
چرخي از سر تأمل به داعي حس زيبايي شناختي در سرتاسر ابنيه و عمارات آرمان شهررضوي به خصوص در بارگاه ملكوتي هشتمين امام (ع)، علاوه بر تحريك شور و شوق و اعجابناشي از اعجازهاي هنري به كار رفته در تاق و رواق و گنبد و ايوان و درب و ديوار وسقف آن ها، حس معنويت خواهي و عروج روحاني را در انسان تماشاگر خويش بر ميانگيزاند.
نگاهي به هنر معماري:
معماري اسلامي از قوه به فعل است . ذوق وهنر، بناهاي اسلامي را به موزه اي تبديل كرده اند . مساجد، مزارها، عتبات و ابنيهتاريخي تجليگاه بارز هنر قدسي اسلامي است، بويژه در خط و نقوش كتيبه ها و رنگ آبي وسبز .
تأملي در خوشنويسي :
خط ثلث و تعليق و رقاع به خاطر قابليت اندماج وازتفاعي كه دارند در كتيبه ها بيانگر بستر رويشمندي هستند كه همة نباتات در رقابتيسخت و در هم پيچيده سعي مي كنند خود را به سمت بالا بكشند ؛ رشد و نمو را در خودمجسم مي كنند و «جنة بربوة» را آشكارا نمود مي بخشند . جنتي كه همه چيز در آن زنده،پوينده و برجهنده است . نمود خارجي صحنة تزئين شدهاي از آن يادآور «اولئك يسارعونفي الخيرات» «و سابقوا الي جنة عرضها السماوات و الارض» است .
معرقكاري، هنرآفرينش از خاك
هنر كاشيكاري و معرقكاري به تنهايي در بردارندة همه حكايتهايياست كه تا كنون از انواع هنر ها و صنايع دستي كرديم چه آن كه در اين هنر اسلاميايراني از اصيل ترين مادة طبيعت يعني خاك به عنوان ماية اصلي كار استفاده مي شود كهخود نشان دهندة قبليتهاي مختلف خاك است. نقوش گل و بوته و جغه و تخمك و برگ و ساقهدر شكلهاي مقرني با تركيب كتيبه هايي با خطوط عمودي، ثلث و دقاع حاوي آيات و رواياتو اشعار نغز و پر معنا كه با تشعير و تشجير مناسب تزئين شده اند و تصوير خواني رابه جاي سفيد خواني نهاده اند در واقع هنر را به كمال آورده است .
آئينه كاري نمايانگر جلال و جمال هستي
هنر آئينه كاري كه بازگوكننده صفاي ذوق هنرمند خويش نيز، مي باشد با تكيه بر اشكال هندسي مثلث و لوزي و چندضلعي منظم كه هستة درخشان و مدوري را در ميان گرفته، اشعة ذات نوراني آن را بهپيرامون مي پراكند تا تمام صحنه وجود را با اشراق خود تسخير و تابناك گرداند اينباور را در انسان زنده مي سازد كه « و اشرقت الارض بنور ربها » و در بينش فلسفيالهي از « نور الانوار » و « نورالنور» و سپس از خورشيد عقل در عالم امكان حكايتمي كند و زيبايي ويژه اين هنر در اينجاست كه اگر به دقت بنگري خورشيدي نمي يابيليكن چيزي جز خورشيد در تمامت صحنه به چشم نمي آيد و اين امر از نظم مجموعي در يكمجموعه خبر مي دهد كه عقل و بصيرتي وافر آنرا به كار برده است.
نظم حاكم برمجموعه آينه كاري برداشتي خردمندانه از نظم عالم امكان است كه هر نقطه را اگر بهتنهايي بنگري فقط همان نقطه است و شايد كه « شر » تلقي گردد و يا « خير » ؛ اماآنگاه كه همه را با هم بنگري « خير محض » است و ذره اي ايهام به « شر » در آن راهندارد . همچنين «عدل» و « اعتدال جهان وجود را در مقياسي قابل فهم انسان در روبرويخود مي نگري كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست » و چون به دقت بنگري در مي يابي كهوقوع هر شكل و صورتي در غير جايي كه هست موجب اختلال و خروج از اعتدال است.
هنرآئينه كاري قانون عكس و عكس العمل را نيز، پندار مي دهد چه آن كه در اين مجموعه هرشكل هندسي در زاوية تقارن خاص خود قرار گرفته آنچه را در زاوية مقابل مي بيند منعكسمي كند همچون همة ذرات وجود كه هر كدام به انعكاس چيزي و از زاوية خود صورت اشياءمقابل را به ذهن وجودي خود مي برد و سپس آن را در زاوية مقتضي منعكس مي نمايد ؛چنان كه اگر مثلا در نقطه الف درمقابل آيينه كاري آنگاه كه بايستي تصوير سايه روشنياز تمامت خود ميبيني كه اگر در نقطه ب قرار داشته باشي نيز، تمامت تصوير سايه روشنداري اما نه عينا هماني كه در نقطه الف بوده است، و اين درسي است از حضور اعمال وتجسم آن كه به هنگام بازخواست و بازجويي از انسان خدا آنها را به نمايش مي گذارد « و وجدوا ما عملوا حاضرا» ( كهف / 49 ).
رنگ ها و نقش ها در آفرينشيبديع تر
در نقاشي و تشعير، رنگ آبي تجلي وحي است و اشراق و از خود بيخود شدگيدر معشوق مقدس روحاني و ياد آور حالت وجود و شهود . زمينة آبي لاجوردي كتيبه هاحالتي عرفاني پر از جذبه را به بيننده خود منتقل مي كند و رنگ سبز رويش و حيات راجلوه گر مي سازد كه تداعي رويش دروني در خويش است بويژه آنگاه كه حاصل نقوش اسليمينيلوفرانه باشد.
نقوش تشجيري اسليمي كتيبه ها تاكيد عيني تري بر دلالت هاي ديگررويش و حيات و استعلا يابي انسان « از خاك بر افلاك » است . وجود تخمك هاي نيم پلهكه گاه شكل صنوبري دارند و گاه بادامي محض از « نفس واحده » اي حكايت دارد كه منشاحيات و آفرينش انسان در كلام خدا است . همچنين « توم » را در فلسفة خسرواني تداعيميكند كه نطفة حيات و زايش است .
مينياتور هاي ايراني دربردارندة گل ها وگياهان و درخت هاي در هم پيچيده همراه با تمثال فرشتگاني كه بال كشان در آسمان زيباو نگارينش به پرواز در مي آيند و مرغان افسانه اي رنگارنگ بنشسته بر شاخشارها را درخود نمايش ميدهند، تجسم هاي دنياي بهشتي است كه قرآن كريم وعده داده است . از يكطرف تداعي كننده بهشتي است كه آدم از آن بيرون رفتهاست و از طرف ديگر يادآور بهشتياست كه سرانجام در آن جاودانه خواهدشد .
تذهيب كلام الله مجيد و صفحه اول وعناوين درشت كتابهاي ذي قيمت ديگر كه نقش هاي بديع طبيعت را با نقوش وحياني و اشراقهاي روحاني پيوند مي زنند از عرشي / فرشي بودن انسان حكايت مي كند و نشان دهندةميزان قيمت گذاري كلام حق از ديد هنرمنداني است كه براي تزيين آن، گران قدرتريناشياء را به كار مي برند و با عمل خود بيان مي دارند كه « كلمة الله هي العليا».
تبلور ذوق متعالي در صنايع دستي
كنده كاري هاي روي چوب، سنگ و منبت كاريها، نشاني از روحيه پويا و فعال هنرمند مسلمان است كه مي خواهد از همة مواهب خلقت،جمال او را بجويد، تا به هنگام استفاده از سيني، ملاقه، كفگير، قاشق، عصا، قلم وقلمدان و هر ابزار مورد لزوم ديگر ؛ التفات به نقشها، خطها و رنگهاي طبيعي الهامبخش و پند آموز بويژه آنها كه متني مقدس و كلامي حكيمانه و اندرزي خردمندانه برخويش دارند و دال و مدلول را يكجا در خود جاي داده اند از تاثير معنوي و روحانيخاصي برخوردارند.
نقش هاي نارنج و ترنج و صنوبر نيم پله با شكل هاي اسليمي گلها و گياهان رونده و پيچنده كه طاووس و بوقلمون و كبوتر و مرغان زيباي خوش الحان رادر بالا و آهو، زرافه و دام هاي رام و بي آزار، زيبا و خوش رفتار را در ذيل نقشهخود جاي داده اند و از برگ و ساقه و خوشه حاشيه ها را پرداخته اند و در قلب خودمحرابي، طاقي يا مجمري و مشعلي كه پاي در اين نقوش دارد و سر به آسمان مي سايد و درشكل هرم گونه اي صعود و بالا كشيدن را به نمايش مي گذارد در هر زاويه اي از چشمانداز زاير آن شوكت بارگاهي حتي در فرش ها و قاليچه ها تجلي همبستگي ماده و معنا،هنر و عرفان، ذوق و فن و توانايي هاي شگرف هنرمند مسلمان را به نمايش مي گذارد وتداعي كننده اين بيت مي شود كه :
***
اين همه نقش عجب بر در و ديواروجود هر كه عبرت نكند نقش بود بر ديوار
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. افلاطون، چهار رساله، ترجمه محمد صناعي، «رساله هيپياس بزرگ»، بنگاه ترجمه و نشر كتاب – تهران 2537/ 1357، صص 429-412.
2. افلاطون، جمهور، كتابششم و هفتم.
حكماي قديم، قواي باطني را به چهار قوه : عقليه، شهويه و وهميه تقسيم مي كردند و قوة وهميه را شامل واهمه، خيال و متخيله مي دانستند، واهمه معناهاي خبري را درك مي كند و خيال، صورتها را ؛ و متخيله، بين آن دو تركيب را برقرار مي سازد . رك . صدرالدين شيرازي . الحكمه المتعاليه في الاسفار العقليه . ج 8 ص 214 ؛ محمد مهدي نراقي . جامع السعادات . ج 1 ص 30 ـ29 .
3. اطلاعات سياسي اقتصادي / 126 – 125 ص 94 طليعة مقاله « چپ ـ راست » : پايان يك نظام . مترجم : شهروز رستگار .
[4] . علامه اميني، الغدير. ج 2. ط بيروت 1397. ق ص 114.
5. علت تاكيد نگارنده بر مكتب هرات، اهميت و تاثير عميقي است كه در پيدايش ساير مكاتبهنري جهان دارد چنان كه برخي از هنرشناسان اين مكتب را « رنسانس بزرگ آسياي ميانه » ناميده اند . اين مكتب همانگونه كه در نقاشي اهميت دارد در آرايش كتاب و خوشنويسينيز، بي نظير است .
در بين هنرمندان مكتب هرات صنعتگرانينيز، بودند كه علاوه بر كارهاي هنري دست به ابداعات غريب و جالبي نيز مي زدند « ازمذهبان معروف مكتب هرات يكي مولانا تاج مرز نقاش بود كه در علم حيل ( جراثقال ) ومكانيك و چيني سازي هم دستي داشت » ( كتاب صنايع ايران / 74 ) .
« مولانا حاجي محمد ذوفنون عهد خود بود و به قلم و انديشه، امور غريبه و صور عجيبه بر صحايف روزگار تحرير مي نمود . در فن تذهيب و تفسير مهارت تمام داشت و در چيني پزي و فغفوري استاد، و مدتي كتابدار امير عليشير نوائي بود و در كتابخانة امير، صندوق ساعتي ساخته بود و پيكر صورتي تعبيه كرده بود كه چوبي در دست داشت و چون يك ساعت از روز مي گذشت، آن پيكر چوب را يك نوبت بر نقاره اي كه در پيش او بود مي زد و بعد از گذشتن ساعت دوم دو نوبت و الي آخر … » ( گلستان هنر / 133 ) .