■ شهر نفسش تنگ شده! چهار میلیارد تومان هزینه ی سالانه، برای سالم ماندن ریه های شهر... برای نگهداری از پارک ها و فضا های سبز! ■ ما ثروت مند هستیم وقتی از دارایی هایمان درست استفاده کنیم. (اموال عمومي ثروت همگاني است) ■ من هم با وسیله ی سالم موافق ترم. ■ حق نام دیگر خداست. پایمالش نکنیم! ■ "یک میلیون؟ دو میلیون؟ صد میلیون؟ یک میلیارد؟ دو میلیارد؟… ■ نه! چهار میلیارد، هزینه ی نگهداری از پارک ها، تنها در مشهد، توی سال گذشته"                   
میزگرد   Saturday, July 31, 2010 - 1389 شنبه 9 مرداد

منو كاربري



ثبت نام
فراموشی کلمه عبور؟


ميزگرد

بنیان خانواده و سلامت روان، راهکارهای ارتقاء آن - قسمت آخر

تاریخ ایجاد   1388 جمعه 23 مرداد     بازگشت

شهر بهشت؛
قسمت آخر

با حضور آقايان سيد كمال الدين حسيني، حمید اصغري پور، نعمتي، سليمان پور و رمضان پور،خانم رحمتي 

 

آقاي حسيني: در جلسه قبل و آخرين بحث، بحث روابط همسران گفته شد و در اين جلسه از جلسات  ميز گردهاي بنيان خانواده در خدمت آقايان اصغري پور، نعمتي، سليمان پور، و جناب حجه الاسلام رمضان پور هستيم. در اين جلسه، چند موضوع به بحث گزارده مي شود، يكي بحث طلاق، كه آسيب شناسي شده و علل و ابعاد و پيامدهاي رواني و اجتماعي آن گفته خواهد شد، كه بيشتر مد نظر اين است كه در اين بحث راهكارهايي ارائه شود كه مردم اولاً با طلاق مواجه نشوند، و ثانياً پيامدهاي كمتري بعد از  آن داشته باشد يكي ديگر از مباحث امروز شيوه ها و مهارتهاي فرزند پروري است.

از دوستان خواهش مي كنيم كه راجع به طلاق توضيح بفرمايند.

 

آقاي اصغري پور: به لحاظ بحث آسيب شناسي طلاق بايد ابتدا به انواع و سپس علل طلاق را خاطر نشان شوم:

طلاق به چند صورت تقسيم بندي شده است:
1- طلاق اقتصادي
2- طلاق زيستي و جسماني
3- رواني و عاطفي
4- فرهنگي
5- اجتماعي

سازمان ملي جوانان در پژوهشي چند مورد از علل طلاق را كه در حال حاضر فراواني بيشتري را داشته است بدين صورت عنوان نموده است :

- عدم آشنايي زوجين از مهارت ها و اطلاعات زندگي. كه اين بحث به اين دليل كه خود در مباحث بعدي جاي مي گيرد بيشتر توضيح نمي دهيم.

- دخالت هاي اطرافيان، به عبارتي روشن نبودن مرزهاي ارتباطي.

- اعتياد يكي از طرفين.

- عدم توافق در روابط خصوصي زناشويي و مسائل مربوط به آن.

- ازدواج هاي عجولانه، ازدواج هايي كه خيلي سريع و زود و در يك يا دو هفته انجام مي شود.

- اشتغال بيش از حد يكي از زوجين يا هر دو، و عدم تعامل و ارتباط هاي عاطفي، البته مساله اشتغال مي تواند تأثير متقابلي داشته باشد، يعني گاهي اوقات زوجين به خاطر فرار از محيط خانه خود را بيش از حد به كار مشغول مي كنند كه به خاطر فرار از شرايط نامساعد زندگي است كه مكانيزم دفاعي افراد در برابر فشارهاي روحي آن را تضمين مي نمايد. افراد با اين مكانيزم دفاعي مردم پسند خود را توجيح مي كنند كه به خاطر زندگي تلاش مي كنند در حالي كه اين تلاش به خاطر فرار از شرايط نامساعد زندگي است.

التبه ساعات زياد كار يكي يا هر دو نفر در خانواده در جامعه امروز ما سير صعودي به خود گرفته است كه اين مسأله در دوران بعد از انقلاب قابل بررسي است. آنچه كه جامعه شناسان به آن انبوه خلق مي گويند امروزه باعث شده است كه ما نيز در اين دريايي از عقايد كار زياد و منزلت زياد حل شده و چيزي به جز كار و تلاش زياد از خود توقع نداشته باشيم به نوعي احساس مي كنيم كه اگر دو يا سه شيفت كار نكنيم از زندگي عقب مي مانيم، حتي اگر به حد متوسط زندگي هم رسيده باشيم باز هم سعي مي كنيم كه از ديگران عقب نمانيم به عبارت ديگر امروزه كار به هدف زندگي تبديل شده است.

 

آقاي سليمان پور: بر اساس تجربه بهتر است كه به عواملي كه آقاي اصغري پور اشاره كردند، چند عامل ديگر را نيز اضافه كنم:

-            ازدواج هاي ناموفق، كه يكي از دلايل مهم طلاق است، كه در جلسات قبل به آن پراخته شد.

- خيانت يكي از زوجين از ديگر عوامل مهم طلاق است كه متأسفانه امروز خيلي ديده مي شود. گاهي اوقات خيانت هايي صورت مي گيرد كه اثبات هم نمي شود، و فقط در حد سوءظن است و فرد هم نمي تواند آنرا به قاضي و يا ديگران اثبات كند.

- مسائل و مشكلات رواني و شخصيتي است كه ثابت مي شود فرد به نوعي گرفتار بيماري هاي شخصيتي است و براي ادامه زندگي مناسب نيست.

- مشكلات مالي و اقتصادي كه اگر با اعتياد همراه شود منجر به طلاق خواهد شد.

- دخالت هاي خانواده كه بيشتر از طرف اقوام دختر گفته مي شود كه به طور عاميانه گفته مي شود ما كه گفتيم اين مرد براي تو شوهر بشو نيست و غيره.

 

آقاي نعمتي: در خصوص علل طلاق به اندازه كافي بحث شد نكته اي كه من مي خواهم بگويم، تغيير نگرش جامعه نسبت به طلاق است. شايد برخي امروزه فكر كنند كه ازدواج هاي قديم از ازدواج هاي امروز بهتر بوده و شكل ازدواج هاي قديم مطلوب است چون طلاق كمتري صورت مي گرفت، اما آيا واقعاً همين طور است؟ در صورتي كه به نظر ما حفظ يك زندگي به هر شكلي و قيمتي درست نباشد، يعني نبايد زندگي با احساس بدبختي و بيچارگي توأم باشد چون اين سبك زندگي آثار رواني و اجتماعي مخربتري هم روي فرد و هم روي فرزندان مي گزارد. ما در بحث طلاق بيشتر از دوره طلاق و از خود طلاق بحث مي كنيم، كه دوره طلاق از خود طلاق آسيب هاي بيشتري دارد. دوره طلاق همان دورة كشمكش بين زوجين است، دوره طلاق عاطفي است كه نزاعي بين زوجين وجود دارد كه باعث مشاجره بين آنها مي شود، كه روانشناسان معتقدند كه آسيب اين دوره بيشتر از خود طلاق براي فرزندان و والدين است. و بدتر از همه اين است كه بعد از طلاق همچنان درگيري ها و بي اعتبار سازي ها و تنش ها تا سالها از طريق فرزندان ادامه پيدا مي كند كه به اعتقاد من اين مسائل رشد و ذهن كودك را دچار مشكل مي كند. بنابراين خود طلاق در برخي از جاها خيلي بد نيست بهتر است كه يك زندگي ناموفق در همان شرايط ابتدايي كه هنوز بچه اي هم در كار نيست ديگر ادامه پيدا نكند اما مشكل اينجاست كه متأسفانه بسياري از مواقع يكي از طرفين كه غالباً خانمها كه مي خواهند به هر طريقي به زندگي ادامه دهند، مثلاً روي بازگشت به خانه پدري را ندارند، يا والدين دختر از وضعيت مالي مناسبي برخوردار نيستند.

 

آقاي رمضان پور: احاديثي كه در خصوص علل طلاق گفته شده را خدمت شما عرض مي كنم:

- يكي از مواردي كه بسيار هم اتفاق مي افتد زوجين به نيازهاي هم توجه نمي كنند و به خواسته هاي هم بي اعتنايي مي كنند.

امام صادق (ع) در روايتي مي فرمايند: « لا يَنْبَغي للْمرأَهِ اَن تُعُطِّلَ نفسها » سزاوار نيست كه زن بدون زينت و آرايش براي شوهرش بماند. ( مكارم الاخلاق ص 97 و 107)

در جامعه امروز كساني هستند كه در منزل خيلي آراسته نيستند اما همين زنان وقتي به بيرون يا مجلس عروسي مي روند خود را مرتب و آراسته مي كنند. كه باعث مي شود مرد از زن زده شود در مقابل اين حديث، حديث ديگري از امام صادق (ع) نقل شده است:

« وَ لَقَد خَرَجْنَ نساءٌ مِنَ العِفافِ اِلي الفُجورِ ما اَخْرَجَهُنَّ اِلّا قِلَّهِ تَهيَهِ اَزاوجِهِنَّ. » زناني كه از جاده عفاف خارج شدند و علتي جز اين نداشت كه مردان آنها به خودشان نمي رسيدند. ( مكارم الاخلاق ص 97 و 107)

مرداني هستند كه در جاهايي شاغل هستند كه كثيف است و يا همراه با بوي بدي است نبايد با همان لباس ها وارد خانه شده و يا با همان وضعيت وارد رختخواب شوند، چون اين بوي عرق و كثيفي به مرور زمان باعث مي شود كه زن از مرد زده شود. مردان بايد سعي كنند همانگونه كه از همسرانشان توقع دارند كه همواره خوش پوش و زيبا باشند خودشان هم اينگونه رفتار كنند.

- يكي از موارد ديگر كه در طلاق مؤثر است اعتياد است. پيامبر اكرم در اين زمينه مي فرمايند: « سَلِّمُوا عَلَي اليَهودِ وَ النَّصاري وَ لا تُسَلِّموُا عَلَي آكِلَ البَنْجْ » به يهودي و مسيحي سلام كنيد اما به كسي كه بنگ مصرف مي كند سلام نكنيد. ( مستدرك الوسائل، ج 17 ص 86، حديث 20815 ) اعتياد به مواد مخدر باعث مي شود كه زندگي دو نفر از هم پاشيده شود.

- يكي ديگر از عوامل طلاق، تدليس در ازدواج است، به اين معني كه زن يا مرد در ابتدا خود را خوبتر از آنچه كه هست نشان مي دهد، و طرف مقابل فكر مي كند كه اين همان كسي است كه سالها منتظر او بود اما بعد از ازدواج همه چيز عوض مي شود. مثل كسي كه با ماشين پدرش به خواستگاري مي رود و بعد از ازدواج زن مي فهمد كه ماشين همسرش نبوده بلكه ماشين پدر شوهرش بوده است و همين مسأله به ظاهر كوچك باعث اختلاف مي شود.

- ازدواج هاي تحميلي نيز ممكن است كه باعث طلاق شود. والديني هستند كه فرزندشان را از كوچكي به نام هم مي كنند، در صورتي كه شايد دو طرف با هم سازگار نباشند و منجر به جدايي شود.

 

آقاي نعمتي: گاهي اوقات در زندگي دونفر بي نظمي هاي مالي باعث مشكلات و جدايي مي شود كه به عنوان عدم مديريت مالي نيز مي توان از آن نام برد. چيزي كه بايد به زندگي دونفر سامان ببخشد و موجب رفاه شود، ديده مي شود كه باعث از هم پاشيدگي زندگي آنان مي شود. به نظر من بعد از ازدواج اگر دو طرف خواستار اين هستند كه زندگي شان ادامه پيدا كند و پايدار باشد، بايد حتماً منزل چه اجاره اي و چه ملكي بايد مال پسر باشد، يعني بايد براي خانم اين حس وجود داشته باشد كه به خانه شوهر رفته است، يا مرد احساس كند كه همسرش را به معني واقعي به خانه خودش آورده است. گاهي اوقات زن خانه دار گرفتن به معني واقعي آن دردسرساز مي شود. يا زني كه پول رهن خانه را داده است خيلي كار درستي نباشد، در اين صورت ممكن است كه اقتدار و اعتماد به نفس مرد از بين رفته و نمي تواند خود را به درستي در نقش هاي مديريتي خانواده جا بيفتد و خانواده دچار مشكل مي شود.

يكي ديگر از بحث ها اين است كه برخي از ازدواج ها كه به مشكل بر مي خورد خانواده دختر بسيار پولدار بوده و بعد از ازدواج اين پول را با عدم مديريت صحيح و به صورت ناگهاني و نامنظم به زندگي خانواده جديد تزريق مي كنند با اين تصور كه به زندگي آنها سامان مي بخشند در صورتي كه ممكن است باعث جدايي آنها شود.

بحث ديگر درآمد خانم است، كه اگر قرار باشد بعد از ازدواج زن و مرد درآمدهايشان را جدا جدا مصرف كنند و هر كس مالك پول خود باشد، نمي توانند زندگي موفقي داشته باشند. در صورتي كه دو نفر وقتي با هم ازدواج مي كنند و زندگي را به شراكت مي گذارند نبايد در آن جدايي هاي مالي وجود داشته باشد.

 

آقاي اصغري پور: بهتر است كه بر طبق تجربه چند نكته را در خصوص طلاق اضافه كنم:

برخي از مراجعان من كه معتقدند خيلي زود ازدواج كرده اند و خيلي عجولانه تصميم به زندگي به يك فرد ديگر را گرفته اند. از اولين گام ها با ديد خيلي منفي شروع مي كنند مثل نپسنديدن لهجه، سبزه يا سفيد بودن طرف مقابل و مسائل ريز اين چنيني را بسيار بزرگ جلوه مي دهند. به نظر من خيلي از اين ازدواج هاي عجولانه يك طلاق عجولانه هم پشت سر دارند. ما معتقديم كه اشتباهي صورت گرفته و يك ازدواج عجولانه و بدون بررسي هاي لازم انجام شده است، بعد از اين ازدواج ما معتقديم كه خانواده ها بايد مراقب باشند كه اشتباه دومي صورت نگيرد، يعني طلاق عجولانه هم انجام نشود يعني اگر كسي در ازدواجش درست فكر نكرد، وقت كافي براي آن صرف نكرد و درست تصميم نگرفت، بايد حتماً به روي طلاق درست وقت گذاشته و فكر كند و واقعاً اگر زندگي آنقدر پتانسيل دارد كه باز هم پايدار بماند پس ارزش تلاش براي حفظ را نيز دارد. بنابراين افرادي كه عجولانه انتخاب مي كنند كه با فردي زندگي مشترك را آغاز كنند، نبايد با همان عجله اين انتخاب را رد كرده و طلاق بگيرند.

به نظر من دو سبك طلاق وجود دارد: طلاق خوب، طلاق بد.

طلاق بد، طلاقي است كه مي شود به زندگي ادامه داد، يعني دو نفر آنقدر نقطه اشتراك دارند كه با هم زندگي كنند اما شايد دو طرف مهارت هاي همسر داري را ندارند، و آنقدر از پتانسيل هاي ماندگاري زندگي خود، آگاهي ندارند، و از ظرفيت هاي آن براي پايداري زندگي استفاده نمي كنند كه ما اين گونه طلاق ها را بد و نامطلوب مي دانيم.

طلاق خوب طلاقي است كه زندگي هايي كه با زجر و آسيب در حال ادامه پيدا كردن است و پيش بيني اين است كه اين افراد اگر به اين زندگي ادامه بدهند يا يك نسل بيمار تحويل جامعه مي دهند و يا خودشان بيمار مي شوند و در كل اين زندگي به سمت آسيب هاي رواني و فردي و اجتماعي مي رود كه راه حل منطقي اين است كه به اين سبك از زندگي پايان داده و طلاق صورت پذيرد. به عقيده من بهتر است اين افراد بين بد و بدتر، بد را انتخاب كنند و جدا شوند.

بهتر است به اين نكته هم اشاره كرد كه قانون حمايت خانواده نيازمند اصلاح و بازنگري جدي دارد. به عقيده من در مسائل خانواده و ازدواج قانون گاهي اوقات مرد محور عمل مي كنند و گاهي واقعاً حقي ناديده گرفته مي شود. در اين حوزه همه ما قبول كرده ايم كه طلاق حوزه اي است كه بايد در آن همه كارشناس هاي اجتماعي، رواني و ... نظر بدهند. ولي عملاً در قوانين خانواده كشور ما سهمي براي اين قضيه در نظر گرفته نشده است. گاهي مختصراً در برخي از دادگاه ها زوجيني كه بهانه هاي درستي براي طلاق ندارند به مشاوره و روانشناس ارجاع داده مي شوند اما اين كار به صورت قانون در نيامده است، ضمن اينكه اين مشاور نمي تواند به قاضي اعمال نظر داشته باشد و يا نظرش براي قاضي مهم باشد. بنابراين بايد در متن قانون اين امر تصريح شود كه براي پيشگيري از طلاق هاي بد حتماً نظر يك كارشناس و متخصص پرسيده شود و اين نظر به روي رأي نهايي قاضي مؤثر باشد.

 

آقاي حسيني: براي جمع بندي تا اين جاي بحث بايد بگويم كه تا به حال از علل طلاق به چند مورد اشاره شد مثل: عدم آشنايي زوجين با مهارت هاي زندگي، دخالت هاي اطرافيان، اعتياد، عدم توافق در مسائل جنسي، مشكلات شخصيتي، اشتغال بيش از حد يك يا هر دو نفر، مشكلات اقتصادي، ازدواج هاي عجولانه، خيانت يكي از طرفين، ازدواج تحميلي، اختلاف سني زياد، تغيير نگرش جامعه به طلاق، عدم توجه به خواسته هاي يكديگر را مطرح كردند و در نهايت آقاي اصغري پور بحث اطلاح قانون حمايت خانواده را پيش كشيدند كه بسيار به جا است.

بايد بگويم كه چنين قانوني در كشورهاي غربي نه فقط براي خانواده بلكه براي دادگاه كودكان نيز گذاشته شده است. در اين كشور ها براي هيئت قضات تعريف شده است كه بايد در ميان آنها حتماً يك روانشناس و يك متخصص در زمينه خانواده وجود داشته باشد.

به نظر مي رسد كه در اين حوزه دو نكته بسيار مهم است. يكي بحث سبك هاي همسر گزيني است، كه واقعيت مطلب اين است كه با همه توضيحاتي كه داده شد، و سبك ازدواج مناسب ازدواج تلفيقي شناخته شد و ما به خانواده ها توصيه كرديم كه ازدواج را امري فرايندي ببينند و ... اما واقع امر اين است اين اتفاق در جامعه ما هنوز نهادينه نشده است و هنوز خانواده ها نپذيرفته اند كه ازدواج بايد فرآيندي شكل بگيرد كه اگر هم خانواده اي اين امر را بپذيرند دچار مشكلات عديده اي مي شوند. شايد خيلي از خانواده ها قبول نكنند كه خواستگاري ده جلسه ادامه داشته باشد، و معتقدند كه چنين كاري دور از ادب و احترام است.

نكته بعدي، عدم آمادگي براي ازدواج است كه از اهميت ازدواج فقط كساني آگاهي دارند كه ازدواج كرده اند و كساني كه ازدواج نكرده اند نمي دانند كه ازدواج چقدر مهم است.

بحث ديگر تحرك شديد طبقات اجتماعي است، كه همين تحرك شديد گاهي باعث طلاق مي شود. به طور مثال زوجي در شرايط متوسط اقتصادي ازدواج مي كنند، اما بعدها به دليل ناسالم بودن اقتصاد با فروش قطعه زميني به پول هنگفتي مي رسند و بعد آقا احساس مي كند كه ضرر كرده است كه با اين خانم كه قبلاً در يك طبقه اجتماعي بوده اند ازدواج كرده است. يا شخصي يك كارمند جزء است و ناگهان به مراتب عالي مديريتي مي رسد، در صورتي كه اين تحرك مي تواند موجب رشد خانواده شود اما با اين حال در برخي موارد هم موجب تزلزل بنيان خانواده مي شود. و يا دو نفر داراي تحصيلات همگوني هستند اما يكي از زوجين خود را به مراحل بالاي تحصيلي مي رساند و آن موقع است كه اگر همسرش در آن موقع شاگرد يك مغازه بوده است امروز ديگر با تحصيلات عالي نمي تواند چنين چيزي را قبول كند و فكر مي كند كه ازواج اشتباهي انجام داده است. اين تحركات صعودي شديد ممكن است باعث شود مشكلات زيادي به وجود آمد.

 

آقاي نعمتي: در بحث بي ثباتي تحركات اجتماعي در جامعه من مراجعان زيادي را داشته ام كه فرد در سال هاي قبل شغل خوبي نداشته است اما حالا از همان شغل خود به كارخانه داري رسيده اند مثل كسي كه قبلاً حلب ساز بوده اما امروز كارخانه حلب سازي دارد، هيچ اشكالي ندارد كه كسي با تلاش و كوشش به چنين درجه اي رسيده باشد اما يقيناً اگر كسي ناگهاني مثلاً از طريق فروش زمين به مراتب بالاي اجتماعي برسد، هم خودش و هم خانواده اش دچار مشكلات عديده فردي و خانوادگي مي شوند چون ازدواج او در سال هاي اوليه زندگي او را از هر بعدي اقناع مي كرد اما امروز چون به تحرك اجتماعي رسيده است ازدواج اوليه خود را مناسب نمي داند و فكر مي كند كه در ازدواج كلاه بزرگي سرش رفته است كه اين افراد به ازدواج دوم روي مي آورند.

يا امروزه ازدواج هايي صورت مي گيرد كه زنان شاغل هستند و از همسرانشان تحصيلات بيشتري دارند كه مشكلات زيادي را به همراه دارد. چنين تغييراتي معمولاً با تغييرات نگرشي، اجتماعي و فرهنگي و حتي اقتصادي بدون برنامه ريزي و لجام گسيخته، مهار نشده همراه است. كه خود مي تواند به عنوان يكي از عوامل طلاق ياد شود.

 

آقاي حسيني: چنين امري مباحث جديدي را در جامعه شناسي به وجود آورده است، طبقات اجتماعي امروزه شكل گلابي به خود گرفته اند كه قطر اين گلابي روز به روز در حال افزايش است. در دهه 50 به دليل افزايش قيمت نفت طبقه متوسط افزايش يافته است و بعد حركات عجيب جمعيتي زيادي صورت گرفته است ( البته ما مخالف اين حركات نيستيم ) در صورتي كه تحركات اجتماعي براي اين كه پيامدهاي آسيبي كمتري داشته باشند بايد افراد پله پله طبقات اجتماعي را طي كنند. مثل كسي كه ابتدا حلب ساز بوده و بعد ناگهاني رئيس اتحاديه آهن فروشان مي شود و بازه زماني كه اين فرد از حلب سازي به رئيس اتحاديه شدن تغيير سمت داده است يك دهه و يا حتي كمتر است. در جامعه چنين تحولاتي بسيار زياد شده است كه مشكلات زيادي را به همراه دارد حتي يكي از دلايلي كه امروزه ثروت خيلي ارزشمند تلقي مي شود همين افراد هستند چون وقتي افراد پله پله طبقات اجتماعي را طي مي كنند جامعه آنها مي پذيرد و حتي كار آنها را ارزشمند مي داند و آنها را به عنوان الگو معرفي مي كند اما وقتي يك دفعه از طبقات پايين به طبقات بالاي اجتماعي مي روند جامعه آنها را نمي پذيرد و چون جامعه آنها را نمي پذيرد آنها سعي مي كنند با نمايش ثروت اثبات كنند كه جزء طبقه قبلي نيستند در نتيجه با تعداد دفعات سفرهاي خارجي رفتن، يا اگر فرد مذهبي باشد با تعداد دفعات مكه رفتن، با ماشين عوض كردن ها نشان مي دهند كه ديگر جزء طبقه قبلي نيستند. در ابتداي انقلاب ثروت ضد ارزش تلقي مي شد اما الان ثروت به شدت در جامعه ارزشمند شده است كه مشكلات زيادي را به همراه آورده است. شايد امروزه كساني كه معتقدند در ازدواج كلاه سرشان رفته است ازدواج شان با ارزش هاي يك دهه همسو بوده است اما امروزه ارزش هاي خود فرد و جامعه ديگر همسوي با هم حركت نمي كنند.

يكي ديگر از نكات اين است كه افراد به نقش هاي خود در خانواده واقف نيستند. تعريف نقش شرح وظايف افراد است كه در يك موقعيت اجتماعي انتظاراتي از آنها وجود دارد كه به آن نقش مي گوييم و افراد در برابر اين وظايف مزايايي را دريافت مي كنند كه به آنها پايگاه اجتماعي گفته مي شود.

آنچه كه براي جامعه امروز مشكل ساز مي شود بحث نقش است كه نه در جامعه درست توضيح داده شده و نه خانواده ها به آن واقف هستند. در جامعه ما وقتي دختر و پسر با هم ازدواج مي كنند دو نقش دارند نقش بانويي و شوهري، اما وقتي كه اين زوج بچه دار مي شوند همه بر اين تصور هستند كه اين دو سه نقش دارند يعني مادري، پدر و فرزندي در حالي كه اين خانواده 5 نقش را به عهده دارند كه معمولاً در زندگي هايي كه به مشكل بر مي خورند يكي از اين نقش ها به درستي ايفا نشده است، يعني افراد علاوه بر نقش هاي قبلي خود پدر يا مادر شده اند در حالي كه فراموش مي كنند كه همچنان بايد همسر نيز باشند.

در صورتي كه اين دو زوج در صورت بچه دار شدن 5 نقش را خواهند داشت.

اكثر اعضاي جامعه تصورمي كنند كه وقتي يك فرزند به دنيا مي آيد خانواده داراي سه نقش خواهد بود. اما با يك فرزند اين نقش ها 5 تا مي شود در صورتي كه نگاه جامعه اين است كه فرد بايد يا مادر باشد يا پدر، خانم يا آقا سعي مي كنند كه فقط مادر و پدر خوبي باشند و بقيه نقش هاي بانويي و شوهري را به خوبي ايفا نمي كنند. حتي مردان گاهي مي گويند كه خانم من با اينكه سعي كرده ام ماشين و خانه خوبي بخرم ناسازگار است و عيب را در همسر خود مي بينند در حالي كه آنها نقش پدري را به خوبي ايفا كرده اند و درنقش شوهري كوتاهي كرده اند. خانمها نيز همين گونه اند، و معتقدند با اينكه دائماً در حال شستشو، غذا درست كردن و يا رفت و روب هستند اما باز هم همسرشان از آنها راضي نيست، چون آنها نقش مادري را ايفا مي كنند نه نقش همسري. همين عدم شناخت به نقش هاي مختلف در خانواده ها منجر به بروز اختلافاتي در ميان خانواده ها مي شود. در جامعه ما متأسفانه به خانواده ها آموزش داده نمي شود كه فضاي نقش بانويي و شوهري و مادري و پدري دو فضاي متفاوت بوده و با هم قابل تلفيق نيستند و هر كدام بايد جداي از هم آموزش داده شود كه نتيجه اين آموزش خرسندي هر دو طرف خواهد بود. البته ناگفته نماند كه اين نقش ها در هنگامي كه دو فرزند وجود داشته باشد پيچيده تر خواهد شد. همانگونه كه گفته شد خوشبختي امري دوقلو است. لذا بايد چنين مباحثي در كتاب هاي درسي آموزش داده شود. البته در كتاب مطالعات اجتماعي اول دبيرستان اين امر گفته شده است كه بسيار محدود مورد بحث قرار گرفته است.

در خصوص خيانت هايي كه زوجين نسبت به هم مرتكب مي شوند شايد بتوان خيانت را در اختلال داشتن اين نقش ها باهم توجيح كرد، معمولاً آقايان در فراواني بيش از خانمها دست به خيانت مي زنند و مدعي مي شوند كه همسرم در كنار من نيست، هميشه در حال رُفت و روب است، هميشه در آشپزخانه است البته گاهي هم از اين كارها مثبت ياد مي كنند، اما خانمها مي گويند من عاشق زندگي ام هستم، براي همسر و فرزندانم غذا درست مي كنم، خياطي مي كنم و ... در صورتي كه شايد نياز باشد گاهي اين كارها صورت نگيرد و دو نفر در نقش بانويي و شوهري نيز باشند. شايد برخي خانم ها به همين دليل كه همسرشان فقط پدر خوبي است دست به خيانت مي زنند چون احساس مي كنند كه همسرشان ديگر نيازهاي عاطفي آنها را برآورده نمي كند. به عبارتي آنقدر در نقش پدري عرق شده است كه فراموش كرده كه شوهر نيز هست.

جالب اينجاست كه اين گونه مردان به شانه همسرشان تكيه مي زنند كه با توجه به اصول روانشناسي خانمها هستند كه بايد به همسرانشان تكيه كنند و در اين صورت كاميابي روابط زناشويي صورت مي گيرد. حال آنكه برعكس است خانم ها هستند كه هميشه مراقبتند همسرشان سرما نخورد، همسرشان نهار بخورد، آبروي خانواده حفظ شود. زن ها و مردها بايد خودشان را به صورت يك طرف معادله ببينند، يعني اگر افراد در خانواده فقط خود را پدر و يا مادر ببينند خود را به عنوان يك فرد فدايي مي بينند، يعني آنجااست كه خانم وظيفه خود مي بيند كه براي منزل كار كند، مرد وظيفه خود مي بيند كه كار كند. اين گونه رفتارها ناخرسندي هايي را براي طرف مقابل به وجود مي آورد چراكه طرف مقابل معتقد است كه از زندگي زناشويي كامياب نشده است. بنابراين بايد در اين زمينه آموزش هاي لازم نبايد داده شود.

البته درست است كه هميشه گفته مي شود كه بايد به شهروندان آموزش داد، اما آموزش دادن در زندگي اجتماعي داراي يك اشكال است. هر چيزي كه در كشور ما مثل مسائل شهروندي، خانواده و ... وجود دارد ما مي گوييم كه بايد آموزش داده شود ضمن اينكه آموزش هم داده مي شود اما در تحقيقات ثابت مي شود كه اين آموزش ها در مهارت هاي زندگي و ... مورد استفاده واقع نشده است. هر چند كه اين آگاهي ها در خصوص تئوري هاي زندگي است نه مهارت هاي آن اما ما مي بينيم كه در عمل به درستي از آن استفاده نمي شود.

در يكي از تحقيقات انجام شده در آفريقا براي حفظ سلامت و بهداشت به اين نتيجه رسيده اند كه خانواده هاي سياه پوست خيلي به بهداشت و سلامت خود و خانواده شان اهميت نمي دهند. از نظر ما اين عدم تغيير رفتار به سه علت باز مي گردد. كه ابتدا در يك سطح آموزش مي دهد، در سطح بعدي افراد اغناء مي شوند و مي پذيرند كه اگر به مراكز بهداشت بروند بهتر است، و در سطح سوم كه امروزه به عنوان يك مسأله مهم مطرح مي شود كه در كشور ما تقريباً صفر است، بازاريابي اجتماعي است. در اين تحقيق به اين نتيجه رسيده اند كه اگر از بازاريابي اجتماعي استفاده مي كردند مردم بيشتري در آفريقا از اين مراكز استفاده مي كردند. در سوالاتي كه از مردم آفريقا پرسيده شد كه چرا به مراكز بهداشت نمي روند، گفتند كه متصدي آنجا بسيار بداخلاق و عصباني است يا مسير دور است، درصورتي كه اگر بازارياب اجتماعي وجود داشت درك مي كرد كه بايد به اين نكات هم توجه نشان دهد. به عبارت ديگر مديران شهري بايد سعي كنند كه از تجارب بازار در ارائه كالاهاي فرهنگي استفاده كنند.

بنابراين اولين مرحله اين است كه ما احساس نياز را ايجاد كنيم، اگر اين احساس نياز ايجاد نشود هرگز از آن طرح اجتماعي استقبال نخواهد شد. مثل طرح تنظيم جمعيت خانواده، در مراكز شهري به علت دارا بودن سطح سواد بيشتر حتي اگر وسايل پيشگيري نيز نبود باز هم سعي مي كردند كه آن را به هر طريقي كه هست تهيه كنند، چون اين احساس به وجود آمده بود كه نبايد جمعيت يك خانواده زياد باشد.اما در تحقيقات  انجام شده توسط دانشجويان كه در روستا انجام شده است مشاهده شده است كه خانواده زماني كه وسايل پيشگيري از بارداري را از مراكز بهداشت دريافت مي كنند آنها را به در شهر به فروش مي گذارند! و علت آن وجود باورهاي خرافي ميان مردم است. يك بازارياب اجتماعي ابتدا بايد چنين باورهايي را شناسايي كند و بعد كالاي فرهنگي را ارائه دهد. در مورد فضاي خانواده و مهارت هاي زندگي نيز چنين امري صدق مي كند، اگر ما مي گوييم كه بايد مهارت هاي همسريابي و همسرداري كسب شود اما توجهي به باورها، نيازها، لايه هاي فرهنگي و ... نداريم و همين امر باعث مي شود خيلي به اين گونه مسائل توجه نشود. لذا بايد قبل از ارائه كالاي فرهنگي حتماً بازاريابي اجتماعي صورت پذيرد.

 

آقاي اصغري پور: در علم روانشناسي اين بحث بسيار عميق و كامل است كه قبل از ازدواج و فرزنددار شدن اين نقش ها و تفاوت هاي آنها به زوجين توضيح داده مي شود. ما خانواده را به عنوان يك منظومه در نظر مي گيريم كه از دل اين منظومه زيرمنظومه هاي به وجود مي آيد كه اگر هر يك از اين منظومه ها هويت خود را نداشته باشد و يا حفظ نكند خانواده دچار مشكل خواهد شد. زماني كه دو نفر با هم ازدواج مي كنند زير منظومه اي به نام بانو و شوهر به وجود مي آيد كه بعد از بچه دار شدن اين منظومه همچنان بايد به قوت خود باقي باشد در حالي كه زيرمنظومه جديدي به نام زير منظومه والديني به وجود آمده است. اگر افراد بتوانند در هر كدام از اين نقش ها در جايگاه خود استفاده كرده و به آنها عمل كند مشكلي براي خانواده پيش نخواهد آمد. خانواده ها بايد زماني اقدام به فرزند آوري كنند كه احساس كنند در تمام اين نقش ها مي توانند نقش فعالي ايفا كنند.

 

آقاي سليمان پور: من در خصوص صحبت آقاي رمضان پور بايد بايد بگويم من مراجعاني داشته ام كه در منزل سعي مي كردند كه به خودشان برسند، و هميشه براي همسرشان بهترين لباس ها را بپوشند اما همچنان اين مشكل را داشتند كه همسرانشان به آنها توجهي نمي كنند و به نظر من علت اين است كه بيرون از منزل تنوع آنقدر زياد است كه زن هر چقدر هم سعي كند نمي تواند همانند بيرون به پوشش خود تنوع بدهد.

در بحث طلاق هاي رواني مي توان چند مدل را ارائه داد:

1- زن و شوهري كه در يك خانه با هم زندگي مي كنند، اما با هم ارتباط كلامي، عاطفي و زناشويي ندارند. ارتباط اين گونه افراد بيشتر با واسطه است، يعني به واسطه دارا بودن فرزند به اين زندگي ادامه مي دهند.

2- گاهي اوقات زن و شوهر به صورت قانوني از هم جدا نمي شوند، اما دو خانه مجزا مي گيرند و جداي از هم زندگي مي كنند.

3- در برخي از طلاق هاي رواني زن و شوهر هر دو در يك خانه زندگي مي كنند اما در دو اتاق يا طبقه مجزا زندگي مي كنند.

شاخصه هاي طلاق رواني:
- دو طرف با هم هستند اما بدون هم هستند.

- اين نوع زوج ها با هم سازش دارند به جاي سازگاري.

- توافق دارند به جاي تفاهم.

- از عبارت سوختن و ساختن زياد استفاده مي كنند.

- تحمل به خاطر بچه ها را از عوامل ادامه دادن به زندگي زناشويي مي دانند.

- ادعا مي كنند كه همسرشان فقط از نظر قانوني همسر آنها است و هيچ تعلق روحي و رواني ميان آنها وجود ندارد.

- در طلاق رواني معمولاً يكي از اعضا بيشتر رشد مي كنند، اغلب مردها بيشتر رشد مي كنند.

- اين گونه زن و شوهر ها به خصوص مردها دچار يخچال هاي عاطفي هستند و احساسات واقعي خود را بيان نمي كنند.

- هر كدام از آنها براي خودشان زندگي مي كنند، به نوعي زنده ماني مي كنند تا زندگاني.

- مشكلات رواني، عاطفي و شخصيتي بچه ها در اين خانواده ها بيشتر است.

- مرد ها بيشتر خودشان را درگير امور شغلي مي كنند تا كمتر بيرون باشند.

- احتمال خيانت زوجين و روابط پنهاني يك يا هر دو طرف در اين روابط بسيار بيشتر است.

- روابط خصوصي زناشويي مختل است.
 
مشكلات بعد از طلاق:
- مشكلات مالي براي خانم ها .

- مشكلات جانبي، به خصوص ديدگاه منفي جامعه نسبت به زنان مطلقه. مثل پيشنهاد ارتباط هاي نامشروع ازدواج مجدد و ...

- احساس تنهايي
- عدم پذيرش از سوي خانواده خودش

- حضانت فرزندان، اين مشكل بين زوجين مشترك بوده، آنها بعد از طلاق نمي دانند بايد با فرزندان چه كنند و اگر قانون در اين مسير تصميم گيرنده باشد، مادر يا پدر بايد فرزندش را هفته اي يك بار ببيند كه مشكلات بعدي را پيش مي آورد. مثلاً كسي كه حزانت فرزندان را به عهده دارد اجازه نمي دهد كه طرف مقابل فرزندش را ببيند و حتي خود والدين نيز نمي دانند بايد به فرزندان اجازه بدهند كه پدر يا مادرش را هفته اي يك با ملاقات كند. اين مشكلات از بزرگترين مسائل طلاق است. معمولاً فرزندان اين گونه ارتباط ها دچار بيماري هاي شخصيتي رواني و عاطفي مي شوند.

معمولاً پيشنهاد مي شود افرادي كه از همسر خود جدا شده اند دو سال صبر كنند تا به بلوغ فكري كامل برسند و سپس براي ازدواج مجدد اقدام كند.

اگر طرف مقابل فرزند دارد حتماً مد نظر داشته باشند كه مسوليت آن بچه ها را بتوانند به گردن بگيرند.

افراد سعي كنند كه به رشد فعاليت هاي هنري، ورزشي و مشاوره اي خود اهميت بدهند، اين كار باعث افزايش اعتماد به نفس آنها مي شود.

اگر طلاق مي گيرند طلاق آنها همراه بي احترامي و هتك حرمت نباشد.

البته در خصوص طلاق رواني بايد بگويم كه عموماً خانواده هايي طلاق رواني انتخاب مي كنند كه در دوران گذار هستند يعني همچنان طلاق را بد دانسته و حاضر هستند كه با همين شرايط به زندگي ادامه بدهند.

 

آقاي اصغري پور: البته درست است كه گاهي برخي از افراد به دليل باورهاي فرهنگي غلط هنوز طلاق را امري ناپسند مي دانند و معتقدند كه نبايد در هيچ صورتي اتفاق بيفتد اما به نظر من يكي از عواملي كه باعث مي شود زوجين مايل نباشند كه طلاق بگيرند، مسأله نداشتن امنيت بعد از طلاق است.  همانطور كه گفته شد قانون حمايت از خانواده براي زناني كه واقعاً حق دارند از همسرشان جدا شوند بايد تصميماتي جدي اتخاذ كند، از جمله بيمه طلاق كه يكي از مسائل جديد مطرح شده در قانون حمايت از خانواده و زناشويي است.

 

آقاي نعمتي: گاهي اوقات متأسفانه با اينكه طلاق بسيار ضروري به نظر مي رسد خانواده دختر اجازه نمي دهند كه طلاقي صورت بگيرد و به خاطر نگرش هاي سنتي كه دخترمان بيوه شد، مردم چه مي گويند و اين قبيل حرف ها سعي مي كنند به هر قيمتي زندگي فرزندشان ادامه پيدا كند. و يا در برخي خانواده ها كنترل هاي بسيار شديدي كه بعد از طلاق توسط خانواده انجام مي شود تا حدي خود باعث مي شود كه زنان به زندگي ناموفق كنار همسرش راضي باشند.

متأسفانه قوانين موجود در كشور ما باعث شده است كه بسياري از مردان در هنگام طلاق از آن سوء استفاده كنند. يعني برخي از مردان از قصد زندگي ناموفق شان را آنقدر كش مي دهند كه همسرشان بدون هيچ حق و حقوقي از ادامه زندگي منصرف شود و به طلاق راضي مي شوند. واقعاً در خصوص برخي قوانين طلاق در كشور ما افراد بااخلاق تر و با وجدان تر آسيب هاي جدي مي بينند خصوصاً اگر طرف مقابل آنها سودجو و فردي خيراخلاقي باشد.

بحث طلاق ما اميدواريم كه هيچ وقت صورت نگيرد، اما اگر ازدواج ها اصولي انجام شود چنين مسائلي نيز كمتر پيش مي آيد، اما باز هم با همه پيش بيني ها ممكن است كه طلاق صورت بگيرد. قرباني اين زندگي ناموفق و طلاق فرزندان هستند. در اين جا توصيه هايي را براي سازگاري بيشتر كودكان با طلاق را ذكر مي كنم:

- كودك را از تعارض دور نگه داريد. يعني كودكان عامل مناقشه و وسيله مشاجرات نباشد. تحقيقات ثابت كرده است كه كودكان طلاق كمتر از كودكاني كه در مشاجرات پياپي والدين شركت دارند، آسيب مي بينند.

- تا جايي كه مي توانيد بعد از طلاق شرايط زندگي كودك را با ثبات و قابل پيش بيني كنيد، كودك بداند كه چه زماني به خانه مادر يا پدرش مي رود .

- بايد براي كودكان بر دائمي بودن طلاق تأكيد كرد.

- از فرزند براي متهم كردن يكديگر استفاده ابزاري نكنند.

- طلاق را براي كودكان با صداقت توضيح داد، و به آنها گفت در وضعيت پيش آمده بايد چه انتظاري از پدر و مادر خود داشته باشند. نمي توان با دروغ گفتن، وعده هاي دروغ دادن كودك را در بلا تكليفي گذاشت.

- به احساس هاي كودك از روي هم دلي پاسخ داد. يعني اگر كودكي نزد پدرش ابراز دلتنگي براي مادرش مي كند بهتر است پدر به جاي اين كه به كودك بگويد كه او اگر مادر خوبي بود تو را نمي گذاشت، يا او مادر خوبي نيست و ... به او بگويد كه تو را درك مي كنم، اما الان بايد چه كرد.

- توصيه مي شود كه كودك بعد از طلاق با هر دو والد در ارتباط و تماس مستقيم و مستمر باشد. يعني كودك هم روي مادر و هم روي پدرش حساب باز كند، والدين سعي كنند كه از هم بد نگويند و سياست هاي تربيتي خود را با هم هماهنگ كنند كه فرزندشان دچار گيجي و سردرگمي نشود.

 

آقاي حسيني: در مجموع تا اينجا علل و عوامل زمينه ساز طلاق گفته شد، كه گاهي اوقات طلاق با همه پيش بيني هاي موجود باز هم پيش مي آيد، بنابراين بهتر است كه از توصيه هاي روانشناسان در اين زمينه استفاده نمود.

يكي از بحث هاي مهمي كه امروزه به معني واقعي خانواده ها درگير آن هستند فرزند پروري است. خانواده ها به خصوص زماني بسيار از وضعيت موجود ناراضي مي شوند كه فرزندشان به سن بزرگسالي رسيده است و ديگر نمي توانند او را كنترل كنند و شايد علت اين باشد كه بايد از كودكي برخي از برنامه ريزي ها براي كودكان انجام مي شد تا در بزرگسالي نتيجه آن را ببينند. همان بحثي كه در خصوص همسر دوم مطرح شد در خصوص فرزند دوم نيز صدق مي كند، ما مي بينيم كه خانواده ها در مورد فرزند دوم بسيار عاقلانه تر و مقتدر تر عمل مي كنند چرا كه در فرزند اول تجاربي كسب كرده اند كه اكنون آن را روي فرزند دوم پياده مي كنند. و در مجموع در مورد فرزند دوم خانواده ها راحت تر عمل مي كنند. لذا من از اساتيد خواهش مي كنم كه نكاتي را در خصوص فرزند پروري اشاره كنند و اينكه خانواده ها بايد با فرزندانشان چگونه برخورد كنند و تفاوت نسل امروز با نسل هاي گذشته چيست؟

 

آقاي نعمتي: در خصوص بحث فرزند پروري محورهايي وجود دارد كه به چهار مورد آن اشاره مي كنم:

1- يكي توقع رشد يافتگي از فرزندان است بدين معني كه از فرزندان انتظار مي رود كه در اين سن چه ميزان از خود پختگي در رفتار نشان بدهند.

2- كنترل: اين محور بيشتر مربوط به والدين است كه والدين بايد تا چه حد فرزندانشان را مطابق با معيارها و ارزش هاي خودشان كنترل كنند مثل نحوه حرف زدن و ...

3- ارتباط: كه منظور از آن ارتباط مؤثر و چگونگي آن است.

4- محور چهارم نوازشگري است.

به نظر مشكل كنوني والدين به اين دليل است كه نمي توانند اين چهار فاكتور را با هم به درستي جمع كنند و به همين دليل به مشكلاتي نيز برخورد مي كنند. به نظر مي رسد كه اگر كنترل و توقع والدين از فرزندان به تنهايي در ارتباط آنها وجود داشته باشد در اين صورت خانواده اي مستبد و سخت گير خواهد بود. اگر نوازشگري به تنهايي وجود داشته باشد، اين خانواده بسيار سهل گير است كه در آن فرزند سالاري حاكم است. در بررسي هاي انجام شده بهترين شيوه هاي فرزند پروري شيوه هايي است كه همه اين چهار محور در آن وجود دارد، اما در خانواده هايي كه فرزندان ناسالم داشته اند در يكي از محورها افراط و تفريط وجود داشته است.

توقع بدين معني است خانواده در سن خاصي قادر است كه كارهاي خاصي را براي خانواده انجام دهد به عبارت ديگر شرح وظايف او چنين تعريف مي شود. مثلاً در مورد دختر بچه ها از سن پنج سالگي يا حتي كمتر مي توان توقع داشت كه در جمع و پهن كردن سفره به مادرش كمك كند، و مي توان اين وظيفه را تعريف و عملي كرد. در كنترل والدين مي توانند روي فرزندان اين كنترل را داشته باشند كه از يك ساعت خاصي ديگر بيرون از منزل نباشند، يا از يك سري از واژه ها و كلمات خاص در ادبيات گفتاري شان استفاده نكنند، در بازي هاي رايانه اي يا تماشاي تلوزيون ساعت خاصي را براي آنها تعيين كنند. ارتباط به اين معني است كه والدين قادرند كه با دموكراسي با فرزندان خود صحبت كنند، روان شناسان معتقدند كه بدون دموكراسي عشق در خانواده زاييده نمي شود. يعني اگر خانواده دستوري به فرزندان مي دهد مي تواند استدلال كند كه علت اين دستور چيست و چرا مايل است كه فلان كار صورت پذيرد و قادر است كه استدلال هاي كودك را براي مخالفت گوش كند و قوانين موجود خانواده را تصويب كنند. كودك در اين خانواده بايد احساس كند كه قوانين به او تحميل نمي شود بلكه به آنها از روي ميل و علاقه خود عمل مي كند. نوازشگري به اين معني است كه در ميان اعضاي خانواده بايد محبت و صميت وجود داشته باشد. در روايات آمده است كه فرزندان خود را فراوان ببوسيد كه براي شما در هر بوسيدن درجه اي است. گاهي اوقات خانواده ها فكر مي كنند محبت زيادي هم خوب نيست و بچه ها را متوقع مي كند اما به نظر من اگر محبت زياد هم باشد اما با سه محور ديگر همراه باشد مشكلي پيش نمي آيد.

در نمودار اول حضور قاطع و اطميان بخش مطرح مي شود كه در اين مورد همه 4 محور خصوصاً ارتباط در بالاترين حد خود قرار دارد. اما در الگوي سخت گيري، كه شايسته ترين فرزندان حاصل اين نوع تربيت هستند، كودكان متوسط معمولاً محصول اين خانواده ها هستند. اين خانواده ها در ارتباط با فرزندانشان بسيار شيب دار عمل مي كنند. يعني ارتباط آنها خيلي خيلي والد به كودك است و خيلي كنترل كننده افراطي هستند.اين گونه والدين معمولاً تيپ شخصيتي وسواس دارند اين افراد به شدت با كوچكترين كاري احساس گناه مي كنند كه سعي مي كنند با گير دادن به فرزندان اين احساس گناه و كمبود را برطرف كنند.

روشي به نام روش ارزيابي خانه براي ارزيابي بيماري وجود دارد كه در اين روش والدين مي توانند درك كنند كه رفتار آنها با كودك صحيح است يا خير. اين روش شامل فاكتورهايي است تعامل هاي والدين را با پدر و مادر ها بررسي مي كند. مثلاً پاسخ دهي عاطفي و كلامي والدين كه نمونه هاي آن موارد زير است:

- والدين در مدت ديدار مشاهده گر ( در مهد كودك، در پارك ) حداقل يك بار كودك را نوازش مي كند و مي بوسد.

- پذيرفتن كودك، والدين در مدت ديدار مشاهده گر ( در مهد كودك، در پارك ) بيش از سه بار اعمال او محدود يا ممانعت نمي كنند. بشين، نكن، نرو، بيا و ...

- ساختار محيط فيزيكي، فضاي بازي كودك امن و دور از مخاطرات است.

- فراهم كردن اسباب بازي هاي مناسب كودك .

- در آميختگي كودك با والدين در طول بازي هاي روزمره.

كودكاني كه از نوازشگري به اندازه كافي بهره مند نبوده اند از سندرمي به نام كوتوله گي محروميت رنج مي برند كه نوعي بيماري شخصيت است كه خود مي تواند در توليد هورمون رشد اختلال ايجاد كند و فرزندان به دليل فقدان محبت دچار رشد نيافتگي جسمي هستند.

 

آقاي سليمان پور: بحث فرزند پروري بحث بسيار مهم و عميقي است كه طبق تجارب من اصولي كه والدين در آن احساس مشكل مي كنند اين موارد هستند:

- والدين اگر قرار است بچه دار شوند اولاً چه زماني مناسب بچه دار شدن است؟ خودشان به اندازه كافي آماده فرزند دار شدن هستند يا خير؟ آيا شرايط براي بچه دوم فراهم هست يا خير؟ بنابراين بايد تمام اين كارها با برنامه ريزي پيش برود.

- والدين ما مهارت هاي فرزند پروري ندارند، من مثال ساده اي براي والدين مي زنم و از آنها مي پرسم شغل شما چيست؟ و چقدر براي يافتن مهارت در شغل خود زمان گذاشته ايد؟ آيا به همان ميزان كه براي شغل خود زمان گذاشته ايد براي يادگيري مهارت هاي فرزند پروري نيز زمان گذاشته ايد. يا مثال ساده تر آن گياه است، گياه از سه جزء ريشه، ساقه و برگ تشكيل شده است اما براي همين سه جزء بايد 4 سال درس خواند و تلاش كرد تا همه ويژگي هاي آن را به خوبي شناخت و بعد وارد بازار كار شد، در خصوص فرزند پروري نيز همين مثال صدق مي كند.

- يكي از روانشناسان براي رابطه پدر و مادر و فرزند يك مثلث را در نظر گرفته است كه با اينكه سه ظلع دارد اما در اصل 6 رابطه را مشخص نموده است مادر با فرزند، پدر با فرزند، مادر با پدر، پدر با مادر، فرزند با مادر و فرزند با مادر. كه با فرزند دوم و سوم شكل اين رابطه ها به مربع و 5ظلعي تغيير مي كند، ضمن اينكه روابط نيز پيچيده تر مي شود.

بنابراين تربيت امري پيچيده است كه نيازمند صرف وقت و انرژي زيادي است.

نكته بعدي اين است كه هدف است فرزند پروري، همسر پروري نيز هست، يعني اينكه والدين بايد بدانند علاوه بر اينكه فرزند پروري مي كنند بايد بدانند كه فرزند آنها در آينده همسر نيز مي شود بنابراين بايد همسر پروري نيز داشته باشند.

والدين بايد در تربيت فرزندان كماكان در تعامل و گفتگو باشند، اين باور غلط است كه مرد معتقد است كه تربيت فرزندان با زن و خرج و مخارج زندگي هم با مرد است. متأسفانه مادران در خانواده كودكان را مهد مي برند، تكاليف آنها را رسيدگي مي كنند، دكتر مي برند و ... و پدر در اينجا فقط نقش سرپرست را دارد. خانواده ها بايد توجه داشته باشند كه نقش سرپرستي صرف از كودكان مي تواند به عهده سازمان هايي چون بهزيستي و كميته امداد باشد، اما مهم اين است كه پدر فقط سرپرست خانواده نباشد. امام علي (ع) زماني كه براي كودكان غذا مي بردند خودشان به دهان آنها غذا مي دادند. چنين مثالي نشان مي دهد كه بايد رابطه عاطفي عميقي ميان فرزند و پدر وجود داشته باشد كه فرزندان آنها را فقط به عنوان كارت بانك نبينند.

والدين بايد از فرايند رشد آگاهي داشته باشند و ويژگي هاي رشد عقلاني، اخلاقي و ... را بدانند. از نظر من در تربيت سه ركن هم و اساسي وجود دارد كه به آن مثلث تربيت مي گويم: صميميت، قاطعيت، صداقت. بايد والدين در همه موارد با صداقت پيش بروند، در تربيت والدين معمولاً صميميت بسيار كمرنگ است و در اين صورت است كه فرزندان ديگر به حرف والدين گوش نمي كنند چون با آنها احساس صميميت ندارند و عدم وجود تعامل عاطفي باعث مي شود كه فرزندان بيشتر به نقش سرپرستي والدين پي ببرند. و در نهايت قاطعيت است كه به نظر من در تربيت والدين ما گم شده است. قاطعيت به معني پرخاشگري نيست، بدين معني است كه اگر والدين احساس كردند كه نياز فرزندشان غير منطقي است در برابر خواسته او مقاومت كنند .ولو اينكه فرزندشان ناراحت و يا دلخور شود.

فرزندان تغيير مي كنند، آيا همزمان با اين تغيير فرزندان والدين نيز تغيير مي كنند، ابراز والدين در كودكي فرزندشان اين است كه بشين، نكن، بخوان، برو، نرو و ... آيا اين ابزار در بزرگسالي نيز قابل استفاده است، با تغيير كودكان نياز است كه اين ابزار نيز تغيير پيدا كند.

اگر خانواده اي بچه دار نشدند مشكلي پيش نمي آيد، چون خانواده يعني پدر و مادر. فرزندان مثل لامپ هالوژن هستند اگر باشند به روشنايي كمك مي كند،اما اگر نباشند كل روشنايي از بين نمي رود.

بچه فشارسنج خانواده هستند، يعني اگر خانواده دچار مشكل باشند مي توان آن را از طريق خانواده پي برد.

والدين معمولاً دچار اين خطاي شناختي هستند كه چون پدر و مادر هستند، چون تحصيل كرده هستند، چون ... بايد فرزندشان به حرف آنها گوش كنند، در صورتي كه در تربيت هيچ بايدي وجود ندارد.

والدين از خودشان بپرسند كه با بچه هاي فاميل چگونه برخورد مي كنند، پس بايد با فرزند خود هم همينگونه رفتار كنند. اگر بچه اي در منزل آنها ليوان آبي را روي زمين بريزد آنها سريع مي گويند كه عيب ندارد بچه است، دوباره آب مي آورم، اما اگر همين كار بچه خودشان بكند او را مؤاخذه و توهين مي كنند. فرق اين بچه با بچه خودشان در چيست، والدين بايد بدانند كه فرزندشان يك انسان است و انسان نيز قابل احترام است.

نوع پيام هايي كه والدين به فرزندن مي دهند بايد به گونه اي باشد كه به آنها احترام گذاشت. يعني اگر از آنها يك ليوان آب مي خواهند نگويند كه برو برايم يك ليوان آب بياور، بگويند كه مي دانم كه در حال تماشاي فيلم هستي اما لطف كن و يك ليوان آب برايم بياور. نحوه ارسال پيام بايد رعايت شود.

والدين نبايد همه فرزندان را به يك چشم نگاه كنند بلكه تفاوت هاي آنها را دريابند، و آنها را با هم مقايسه نكنند.

 

آقاي اصغري پور: در خصوص بحث فرزند پروري بهتر است مقداري هم به باورهاي غلط ميان والدين پرداخته شود. اين مساله حتي در ميان والدين تحصيل كرده نيز ديده مي شود، از جمله اين خطاهاي شناختي:

- والدين فكر مي كنند كه تربيت فرزند از همان روزهاي اول يك شعار است و خيلي زود است كه به مسأله تربيت فرزند پرداخته شود. چون فكر مي كنند او نمي فهمد بنابراين هنوز لازم نيست كه براي تربيت او وقتي بگذارند. بچه ها چون در سنين اوليه رشد در مقابل محركاتي كه دريافت مي كنند عكس العمل نشان نمي دهد اين تصور وجود دارد كه ضمير ناخودآگاه كودك چيزي را ثبت نمي كند در صورتي كه اين اشتباه است. در صورتي كه به عقيده ما انسان در دو يا سه سال اول زنگرگي به اندازه تمام عمرش اطلاعات دريافت مي كند بنابراين، اين حجم بالاي رواني در ذهن كودك در اين سنين به ما نشان مي دهد كه ما در اين زمينه غافل بوده و به درستي عمل نكرده ايم. در آزمايشي كه به روي مادران باردار انجام شد، فيلمي به طور مدام و در طي چند روز پياپي در اين دوران براي آنها نمايش داده شد، كه بعد از زايمان نيز همان فيلم دوباره به نمايش گذاشته شد. دانشمندان متوجه عكس العمل هاي شديدي در كودك شدند كه نسبت به اين فيلم نشان داده شد، و متوجه شدند كه بسيار با هيجان و انگيزه مَك مي زند و حتي كودك در مقابل تغيير صداي شخصيت داستان عكس العمل هاي متفاوتي داشت كه گاهي زياد و گاهي كم مي شد.

- اين باور غلط كه هنوز زود است، بايد اصلاح شود و به قول معروف خيلي زود دير مي شود. شايد به خاطر همين باور غلط است كه والدين در اين دوران فرزند خود را به ديگران مي سپارند و فكر مي كنند كه هنوز براي تربيت فرزند وقت دارند در صورتي كه اين باور اشتباه است.

- باور اشتباه بعدي اين است كه خدا بزرگ است، بچه را بايد به خدا سپرد و ... اين باور غلط كه گاهي در ميان قشر بيشتر مذهبي ديده ميشود اشتباه است و بايد اصلاح شود. در صورتي كه در دين اسلام بر اهيمت سالهاي اوليه زندگي بسيار تأكيد شده است و والدين نبايد با اين باورها مسؤليت را از دوش خود كم كنند. اين تفكر غلط با تفكر غلط ديگري همراه مي شود. گاهي اگر مشكلي براي كودكي پيش بيايد والدين فكر مي كنند كه فرزندشان ذاتاً مشكل دارد. كه باور غلطي است امروزه نقش تعليم و تربيت بسيار پررنگ تر از آن است كه امري ذاتاً به يك كودك نسبت داده شود. كه والدين بايد اين باور را اصلاح كنند.

- يكي از باور هاي غلط ديگر وقتي والدين احساس مي كنند كه چون باسواد هستند و به سواد دانشگاهي هم تأكيد مي كنند بنابراين نيازي نيست كه به مشاور و يا متخصصي براي تربيت فرزندش مراجعه كند. يعني چون اگر در فلان زمينه متخصص است بنابراين در حوزه تربيت فرزند نيز كامل است و نيازي به مشاوره و روان شناس ندارد.

- يكي از باور هاي غلط ديگر اين است كه مادران فكر مي كنند كه اگر كودكشان در 2سالگي به حرف آنها گوش نكرد بنابراين در سنين بالاتر هرگز به حرف او گوش نمي كند، در صورتي كه بايد بدانند كه كودكان در يك سن خاصي دوست دارند نافرماني كنند، نه بگويند و در برابر خواسته هاي والدين مقاومت كنند كه چون زود گذر است نبايد آن را خيلي جدي بگيرند.

- والدين معتقدند كه روان شناسان امروزه بچه ها لوس و گستاخ و جسور بار مي آورد اين اشتباه باعث مي شود كه از اعمال مثبت فرزندشان غافل بمانند. و حتي ممكن است به خاطر همين فكر نادرست نحوه بهره برداري از استعدادهاي فرزندانشان اشتباه بوده و آنها را به مسير غلطي راهنمايي كنند. در دموكراسي خانواده ما معتديم كه بايد فرزندان در مسير والدين حركت كنند و در عرض والدين باشند، نه اينكه بالاتر و يا پايين تر از آنها باشند.

- يكي ديگر از باورهاي غلط اين است كه بايد فرزندان را به دل دوست داشت و نبايد به آنها ابراز دوست داشتن نمود، اين يك باور غلط است كه بيشتر در خانواده هاي سنتي به چشم مي خورد. در خانواده هاي سنتي والدين فكر مي كردند براي اينكه موقعيت خود را همچنان حفظ كنند نبايد خيلي به فرزندان نزديك شوند به آنها ابراز محبت و علاقه كنند. درصورتي كه به فرزندان خود محبت دارند اما آنرا بروز نمي دهند. در صورتي كه اين امري اشتباه است كه والدين بايد سعي كنند كه دوست داشتن و محبت را به فرزندشان بياموزند.

- والدين نبايد فكر كنند كه روشي كه والدين خودش براي تربيت او به كار برده اند همان روش درستي است كه بايد براي تربيت كودك خود نيز استفاده كنند. در صورتي كه آن روش براي آن زمان و براي خودش جواب داده است اما شايد اين روش در اين زمان و براي يك كودك كه امروزه با همه وسايل ارتباطي سروكار دارد جواب ندهد، بنابراين والدين بايد گذشت زمان را نيز در نظر داشته باشند.

- والدين به اشتباه فكر مي كنند اگر مي خواهيم بچه ها در مسير درست گام برداند بايد تا جايي كه مي توانيم به آنها نصيحت و موعظه كنيم. در صورتي كه اين كار در همان سال هاي اول فرزند را از يادگيري اصول مثبت و درست از طريق والدين زده مي كند. در صورتيكه بسيار از چيزهايي كه پدر و مادر به فرزندشان گوش زد مي كنند فرزندان مي دانند.

- يكي ديگر از باورهاي غلط والدين معمولاً مسئول جسم و بدن كودك هستند و گاهي واقعاً به نيازهاي عاطفي و رواني كودك جفا مي شود و والدين به آنها توجه چنداني نمي كنند. اين گونه رشد رشدي تك بعدي است و گاهي والدين در عمل براي فرزندانشان به لحاظ رواني اهميتي قائل نيستند.

در ادامه مهارت هاي فرزند پروري من اعتقاد خاصي به مسأله خلاقيت دارم. در واقع فرزند پروري درست و ايده آل تفكري خلاقانه از سوي پدر و مادر مي خواهد كه فرزند بتواند در بهترين شرايط همه مراحل رشد را بگذراند. والدين بايد بدانند اگر دو كودك دارند بايد دو نوع مدل و دو نوع تربيت براي دو كودك خود داشته باشند و نبايد والديني معتقد باشند كه ما بين فرزندانمان فرقي نمي گذاريم. اين تفاوت ها بايد از خود كودك گرفته شود و بعد با مهارت هاي والدين تركيب شود و بعد از اينكه به عمل گذاشته شد ارزيابي شود. بنابراين والدين بايد به جنسيت، زمان، فرزند چندم بودن بسيار توجه داشته باشند.

در نهايت در فرهنگ خانواده هاي ما بايد روش جرأتمندانه در مقابل روش هاي پرخاشجويانه و منفعلانه تبليغ شود. يعني اگر ما به والدي مي گوييم كه در مقابل خواسته هاي فرزندت خيلي تسليم نباش، مي گويد چه كنم او را بزنم ؟ يعني او در مقابل يك رفتار منفعلانه سريعاً رفتار پرخاشجويانه را انتخاب مي كند. يعني همه چيز را سياه يا سفيد مي بينند.

در خصوص ويژگي هاي رفتار جرأتمندانه بايد سه ويژگي اساسي را ياد كرد: قاطعيت، صميميت، صداقت. يعني والديني كه مي خواهند هم در الگوي رفتاري خود جرأتمند باشند و هم جرأتمندي را به فرزند خود آموزش بدهند بايد اين سه الگو را رعايت كنند. به نظر من بايد كارهاي كودكان را به سه دسته تقسيم نمود:

1- كارهاي مجاز ( كارهايي كه بايد تشويق شود و قدرداني شود)

2- كارهاي غير مجاز ( بايد قاطعانه جلوي رفتار او ايستاد )

3- كارهاي نيمه مجاز ( زماني است كه بايد با توجه به شرايط گاهي جلوي كودك ايستادگي كرد و گاهي او را تشويق نمود يعني بايد بين كودك و والد توافق بشود.)

به نظر من در روش جرأتمندانه ما به كودك ياد مي دهيم كه من حق دارم در مورد برخي از اعمال و رفتارهاي تو نظر بدهم و تو هم حق داري در مقابل حرف من نظر بدهي و استدلال كني. ما والد موفق را والدي مي دانيم كه هر چه مي گويد فرزندش بگويد چشم و در مقابل حرف او چيزي نگويد در صورتي كه اين فكر اشتباه است.

هرچند كه راجع به بحث تنبيه و تشويق كودكان بسيار زياد بحث شده است اما خانواده هاي ما هنوز آنطور كه بايد در اين مورد اطلاع ندارند. و نمي دانند كه به جاي تنبيه فيزيكي بايد چه رفتاري را جايگزين بكنند. و گاهي هم تشويق هم به اشتباه استفاده مي شود. اين گونه بحث ها به گونه اي است كه بايد قبل از بچه دار شدن والدين به فكر آن بيفتند، و قبل از آنكه به مشكلي بربخورند به دنبال راه چاره باشند.

 

آقاي رمضان پور: در خصوص فرزند پروري از نظر اسلام به دو دوره تقسيم مي شود، يكي قبل از به دنيا آمدن كودك است و ديگري بعد از به دنيا آمدن كودك است. اسلام به هر دو دوره توجه مي كند در خصوص قبل از تولد خداوند در سوره لقمان مي فرمايد « وَ وَصَّينا الِانسانَ بِوالِدَيهِ حَمَلَتْهُ اُمَّه وَهْنَا عَلَي وَهْنِ وَ فُصالُه في عامَين اَنْ اشْكَرْ لي وَ لِوالدَيكَ اِلَي المَصير » كه در آن تصريح شده است كه مادر در دوران بارداري رنج ها سختي هاي خيلي شديدي را مي بيند و در اين دوران رعايت حال او بسيار سفارش شده است.

در اين دوران غير از تحولات بيروني و ظاهري كه در زن صورت مي گيرد، يك سري تحولات دروني نيز شكل مي گيرد، كه غددي در دروني زن ترشح مي شود كه باعث تغيير ذائقه او در برخي از غذاها مي شود كه همه اين ها به روي كودكي كه شكم دارد تأثير مي گذارد. مادراني كه در دروان بارداري قرآن بخوانند تأثير آن را بعد او متولد شدن فرزند خواهند ديد. كما اينكه آقاي طباطبايي بعد از تولد به قرآن علاقه پيدا كرده و حافظ كل قرآن شدند.

حتي در روايات آمده است كه در دوران جنيني زماني كه پدر و مادر عصباني مي شوند و با هم مشاجره مي كنند جنين دست و پا مي زند و يا شصتش را  مي مكد. چون جنين احساس مي كند كه مادرش ناراحت شده است و اين ناراحتي به او منتقل مي شود.

پيامبر اكرم مي فرمايند: زماني كه مادر حمل خود را به دنيا مي آورد براي او اجري است كه عظمت و بزرگيش قابل درك نيست. ( بحارالانوار ج 101 ص 106 ) اين حديث نشان مي دهد كه مادر چقدر اهميت دارد بايد در اين دوران چقدر به او رسيدگي كرد. حتي شايد بسيار از مشكلات كودكان ريشه در دروان جنيني داشته باشد و به همين دليل اگر اين دوران به خوبي بگذرد كودك نيز بعد از تولد كمتر دچار مشكلات ناآرامي، گريه هاي بيخود و بي خوابي خواهد شد.

اما بعد از تولد روايات و آيات زيادي وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم:

يكي در خصوص شير خوردن فرزند است كه مادر بايد تا دوسال به فرزندش شير بدهد، شير دادن آثار رواني و عاطفي بسيار عميقي به روي فرزند مي گذارد. در زمان پيامبر رسم بوده كه بچه ها را به دايه ها مي دادند گفته شده كه از انتخال دايه بدكار، رواني، احمق، كم دين، يهودي، نصراني، مجوس، شرابخوار و مال حرام خور پرهيز شود. يعني دايه اي را انتخاب كنند كه از هم نظر خوب و با اخلاق باشد. روايت در مورد روز هفتم آمده است كه نخست نام نيكو بر نوزاد بنهند، بعد سر نوزاد را بتراشند و به وزن موهايش صدقه بدهند، عقيقه كنند و گوشت آن را به همسايه ها بدهند، سپس سر نوزاد را به زعفران آغشته كنند و اگر پسر است او ختنه كنند و غسل داده و تهنيت بگويند، (وسائل الشيعه، ج 1 ص 411 ) گذاشتن نام نيكو مشخص مي كند كه اين امر چقدر در آينده مي تواند تأثير گذار باشد، حضرت علي مي فرمايند، اسراري كه در نهاد انسان پايه گذاري شده در طول ايام آشكار مي شود. يعني بر خلاف تصور عموم كودك از همان دوران جنيني و كودكي چيزهايي پايه گذاري مي شود كه در آينده خود را نشان مي دهد.

در مورد نيازهاي كودك گفته شده كه والدين بايد بدانند كه كودك چه نيازهايي دارد و بر اساس همان نيازها عمل كنند. يكي از اين نيازها آرامش كودك است، كه هم بايد در دوران جنيني و هم بايد بعد از تولد براي كودك فراهم شود. كودك بايد در منزل آرامش داشته باشد .

در كتاب آداب زندگي پيامبر كه توسط علامه محمد حسين طباطبايي نوشته شده است آمده است كه اگر كودكي را براي نام گذاري نزد پيامبر مي آوردند و اگر كودك بر دامن ايشان ادرار مي كردند و ديگران بر سر كودك داد مي زدند در اين هنگام پيامبر مي فرمودند با تندي كردن از ادرار طفل جلوگيري نكنيد.

مورد بعدي محبت است كه كودك به محبت و بوسيدن بسيار احتياج دارد كه روايات زيادي در اين باره نقل شده است.




برنامه هاي فرهنگ سراها

 

 

 



نظرسنجی

کدامیک از وظایف شهرداری است؟




ثبت نظر  مشاهده نتایج